بررسی اجمالی اندیشه های  بنیادین هایدگر1

چکیده:

آثار هایدگر تماماً ناظر به یک مسأله و همان مسأله است. و همین امر موجب وحدت آنها شده است. یگانه مسأله در آثار هایدگر ، مسأله وجود است. هایدگر می گوید « فکر کردن ، همان محدود ساختن خود به یک فکر است که ، روزی مانند ستاره در آسمان قرار خواهد گرفت». آنچه که ذهن هایدگر را به خود مشغول می داشت ، این است که : معنی وجود چیست؟ یا مراد از وجود چیست؟ پرسشی ساده و حتی پیش پا افتاده اما از نظر هایدگر پیچیده و مرکب است . هایدگر می پرسد که « چرا موجودات به جای آنکه نباشند هستند؟» وجود حاضر کلید فهم  افکار هایدگر است . ذات انسان  در هست بودن است . هایدگر در مورد بنیادهای متافیزیکی عصر جدید سخن می گوید . از تبدیل شدن انسان به سوژه که حاصل آن در افتاد به نهیلیسم است . در رأس هرم فلسفی هایدگر مفهوم هستی  و در قاعده ی آن  داز این قرار دارد.

کلید واژه : هایدگر ، متافیزیک ، هستی ، زمان ،وجود ،دازاین ،عصر تصویر جهان ،هرمنوتیک

جهت دریافت کامل مقاله روی فایل زیر کلیک کنید.

فایل کامل متن


منبع :

1- مقاله مذکور نوشته آقای علی اشرف صادقی سرگروه  محترم علوم اجتماعی کامیاران جهت درج در وبلاگ گروه استان ارسال شده است.


نوشته شده توسط ج.محمدزاده در شنبه بیست و هفتم مهر 1392 ساعت 8:21 | لینک ثابت |

 2- آدورنو (1969-1903):

پس از تحصیل فلسفه ،جامعه شناسی ،روانشناسی و موسیقی در دانشگاه فرانکفورت در سال 1925به وین رفت. به مدت سه سال به اتفاق البان برگ به تحصیل اهنگ سازی پرداخت . در سال 1931 پس از باز گشت  به فرانکفورت به صورت استاد مدعو در دانشگاه همکار ی غیر رسمی خود را با مؤسسه پژوهشهای اجتماعی شروع کرد . پس از به قدرت رسیدن نازیها ،قبل از عزیمت به نیویورک به عضویت کامل مؤسسه (1938) در آمد . و چهار سال را در کالج مرتون در دانشگاه  اکسفورد به تحصیل گذراند . وی در امریکا تقریرات فلسفی و مطالعه در باره ی موسیقی را ادامه داد . ودر تحقیقی مشترک تحت عنوان شخصیت اقتدار طلب مشارکت داشت . در 1950 به مؤسسه فرانکفورت باز گشت . در ابتدا معاون مدیر مؤسسه و سپس قایم مقام و سرانجام پس از بازنشستگی هورکهایمر و پولوک در سال 1959 مدیر مؤسسه شد . مهمترین آثار او عبارت اند از :

   1-اخلاق کمینه ،لندن ،1974

  2-دیالکتیک منفی ،نیویورک ،  1972

    3-فلسفه مسیقی مدرن ،نیویورک ،  1973

   4- منشور ها ،لندن ،1969

     5-دیالکتیک روشنگری (به اتفاق هورکهایمر )،نیویورک ،   1972

     6-شخصیت اقتدار گرا


نویسنده مقاله : آقای صادقی سرگروه کامیاران


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ج.محمدزاده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 ساعت 9:3 | لینک ثابت |

مقدمه :

            مؤسسه تحقیقات اجتماعی  که مکتب فرانکفورت ازآن  پدید آمد در سالهای اوایل جمهوری وایمار تاسیس گردید . دوران حاکمیت نازی را در تبعید سپری کرد . و به صورت کانون مهم نظریه اجتماعی در دوران  پس از جنگ در آمد . اولین اعضای این مکتب نظیر آدور نو ،هورکهایمر  و مارکوزه به تدوین و تکامل شکلی از نظریه مارکسیستی تحت عنوان ((نظریه انتقادی ))اقدام نمودند .در مطالعه و بررسی این نظریه انتقادی مقولاتی چون طبقه ،سیاست ،فرهنگ ، اید ئولوژی بسیار مؤثر ونافذ واقع شد . آثار اعضای جدید تر از جمله هابر ماس  مورد استقبال گستر ده تری قرار گرفته است


مقاله مذکور تالیف آقای صادقی سرگروه محترم کامیاران می باشد.

.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ج.محمدزاده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391 ساعت 10:27 | لینک ثابت |

تعریف واژه فرهنگ،همیشه ازدشوارترین کارهادرانسان شناسی بوده است وانسان شناسان نتوانسته اندیک تعریف واحدباواژه هایی دقیق ومشخص ازان ارائه دهند.به همین دلیل تعداد تعاریف ازاین واژه بسیارزیاداست به طوریکه آلفردکروبر وکلایدکلاکهن درسال1952کتابی تحت عنوان فرهنگ نوشته اندکه درآن حدود175تعریف مجزاگرداوری شده است.

قبل ازتعریف انسان شناسانه این واژه بایددیدکه چه چیزهایی ازدید این اندیشمندان ،فرهنگ نیست.  انسان شناسان هرگزاین واژه رابه معنای تربیت کردن،تزکیه ویاامورغیرطبیعی به کارنمی برند.مثلا هرگزنمی گویند(اوانسان بافرهنگی است) زیرا ازدید آنهاهرانسانی متناسب بامحیط زندگی ونحوه وسبک زندگی شان ازفرهنگ وتربیت ویژه ای برخوردارند.برخلاف عامه مردم که ازاین واژه درچنین مواردی بسیاراستفاده میکنند.

بررسی اکثرتعریفهای ارائه شده ازفرهنگ نشان می دهد که بسیاری ازآنهاباوجوداختلاف جزئی، در یک یادومقوله عمده قرار می گیرندکه "فرانک رابرت وای ولو" آنهارا دردودیدگاه  "کلی نگر" و "ذهنیت گرا" طبقه بندی کرده است.

دیدگاه کلی نگر:

دراین دیدگاه ،فرهنگ برکلیت روشهای زندگی مردم دلالت دارد.دریکی ازاین تعاریف، فرهنگ مجموعه ای ازآگاهیهاورفتارهای فنی ،اقتصادی،آیینی،مذهبی ، اجتماعی و.....یک جامعه انسانی معین رامشخص می کند.

درتعریف دیگری،فرهنگ آن کل پیچیده ای است که شامل دانش، اعتقادات، هنر، اخلاق، روحیات، حقوق،آداب ورسوم وهرگونه توانایی ،قابلیت وعادتهایی است که به وسیله انسان به عنوان عضوی از ) جامعه کسب می شود.

و یادرتعریف کوئن،دستاوردها،نهادها،عقاید ومجموعه ای ازقواعد معاشرت ورفتارهای مرسومی است که جامعه آن رابرای بهره برداری ازنیروهای بالقوه موجود درزیست گاه خاص خویش به کارمی گیرد. این دیدگاه به فرهنگ به عنوان یک مکانیزم سازگاری می نگرد وبه جای اینکه توجه مابه ابعاد عجیب وغریب وماهیت مرموز آداب ورسوم مردم معطوف باشد به سازمان وکارکرد راههای زندگی دربین افراد یک جامعه جلب خواهد شد.

 دیدگاه ذهنیت گرا:

این دیدگاه،سیستمی مفهومی وخیالی است که فرهنگ رابه عنوان مجموعه ای ازدانش واعتقادات قلمداد می کند،که مردم ازطریق آن،ادراکات وتجربیات خودرانظم بخشیده وتصمیم گیری میکنند. دراین دیدگاه ،فرهنگ شامل ابزارها،اعمال یانهادها نمی شود، بلکه تنها شامل افکارانسانهاست. رفتارواقعی مردم نیست بلکه راهنمایی برای رفتارهای آنها می باشد.(فرهنگ ،سیستمی مشترک ازعقاید ونوعی ازرمزهای ادراکی است که مردم آنهارا برای درک وتفسیر خودوجهان به کارمی برند تاازطریق آن به قانونمند کردن وتنظیم رفتارخودبپردازند.به عبارت دیگر،مردم بامراجعه به این قراردادها وقانونمندیها عمل می کنند.

لازم به ذکراست که دردیدگاه ذهنیت گرانیز ممکن است فرهنگ به عنوان مفهومی برای سازگاری به کارگرفته شود،اما دراین معنا میبایستی ازعقایدمشترک ورمزهای ذهنی-مفهومی برای رفتاربه عنوان ابزاری جهت حفظ ونگهداری رابطه انسانها بامحیط ،سخن بگوییم.

خارج ازاین دودیدگاه ،تعاریف بسیاری نیز ارائه شده که ترکیبی از این دو دیدگاه درآن به چشم می خورد.به عنوان مثال تعریف لوین،که هردو دیدگاه کل نگروذهنیت گرا را شامل می شود: " من واژه فرهنگ رادرمعنای مجموعه ای سازمان یافته ازقواعد ومقررات می دانم که به روشهای ارتباط افراد با یکدیگر ،روشهای تفکرآنها درباره خود ومحیط شان وهمچنین به روش عمل افراد جامعه درمقابل دیگران در چارچوب محیط خودشان بستگی دارد."

همچنین آنتونی گیدنزفرهنگ را عبارت ازارزشهای اعضای یک گروه معین ،هنجارهایی که ازآن پیروی می کنندوکالاهای مادی که تولید میکنند می داند.

فرهنگ به مجموعه شیوه زندگی اعضای یک جامعه اطلاق می شود ،چگونگی لباس پوشیدن آنها، رسمهای ازدواج وزندگی خانوادگی ،الگوهای کارشان،مراسم مذهبی وسرگرمی های اوقات فراغت.

جامعه وفرهنگ

ارتباط بین جامعه وفرهنگ انکارناپذیروکاملا قابل لمس است.به گفته آنتونی گیدنز" فرهنگ به شیوه زندگی اعضای یک جامعه معین ،اطلاق می شود وجامعه به نظام روابط متقابلی که افرادی راکه دارای فرهنگ مشترکی هستند به همدیگر مربوط می سازد.هیچ فرهنگی نمی تواندبدون جامعه وجودداشته باشد وهمانگونه هیچ جامعه بدون فرهنگ وجود ندارد. بدون فرهنگ ،ما انسان به معنایی که معمولا این اصطلاح رادرک می کنیم نخواهیم بود.نه زبانی خواهیم داشت که باآن مقاصدخود را بیان کنیم ونه هیچ گونه احساس خودآگاهی وتوانایی تفکریاتعقل مانیز به شدت محدود خواهد شد."

اعضای جامعه معمولا درمورد فرهنگ خود نمی اندیشند،چراکه قسمتی ازوجودآنهاشده است واغلب ازوجود آن بی خبرند. مافقط زمانی ازموجودیت حضور،وتاثیرفرهنگ خود ،آگاه می شویم که به طور ناگهانی بافرهنگ متفاوتی روبرو شویم ورفتارهایی رامشاهده کنیم که متفاوت ازرفتارهای ماست.معنای کنشهای خاص ،می توانددرزمینه های فرهنگی متفاوت ،تفسیرهای متفاوتی رابپذیرد. ازانجاکه معنا رازمینه فرهنگی ،فراهم می سازد واین زمینه ها متفاوتند، مردم جوامع گوناگون می توانند جهان را به شیوه های گوناگون درنظر گیرند.

فرهنگ به عنوان یک رفتار اکتسابی:

معمولا رفتارهای انسانی به دودسته غریزی واکتسابی تقسیم می شوند.ودراین بین رفتارهای اکتسابی (یعنی رفتارهایی که ازطریق آموزش کسب می شوند)درصدبالایی ازرفتاربشری راتشکیل میدهند. یادگیری برای بقای بیشترانواع جانوران اهمیت دارد،اما هیچ جانوری نیست که به اندازه جانورانسانی بتواند یاد بگیرد یا به یادگیری  نیاز داشته باشد. ما بایدیادبگیریم که چگونه بیاندیشیم ورفتار کنیم. این آموختن فرهنگ خودی را گه گاه ،اجتماعی شدن یا فرهنگ آموزی می نامند.

انسان بایدمهارتها ودانش ها وراههای موردقبول جامعه ای راکه قرار است درآن زندگی کندبیاموزد. موارد متعددی دیده شده که نوزاد انسان ،زمانی که فقط ازنظر فیزیکی مراقبت شده ،ازیادگیری کنش متقابل وکسب تجربیات اجتماعی ،بی نصیب مانده است وتوانایی ارتباط با دیگران را نداشته ونسبت به دیگر انسانها بی تفاوت است. البته نمی توان گفت که این رفتارهای اکتسابی ،هیچ مبنای زیست شناختی ندارند.شرایط بنیادی فیزیولوژیک ما، یعنی نیاز به خوراک ،آب ،سرپناه، خواب وفعالیتهای جنسی بررفتارهای ما بی تاثیر نیستند. بدیهی است که رفتارما از عوامل ژنتیکی تاثیر میگیرد اما استعداد ژنتیکی ما به عنوان اعضاء نوع انسان ،احتمالا فقط امکانات مارا محدود می کند ،نه محتوای واقعی آنچه را که انجام می دهیم.

درارتباط با واژه فرهنگ اصطلاحات ومفاهیم گسترده ای وضع شده است همچون"فرهنگ واقعی و فرهنگ آرمانی" فرهنگ مادی وفرهنگ غیرمادی"  "فرهنگ توده ای"  "فرهنگ شفاهی"و........ هریک ازاین مفاهیم واصطلاحات وصدها اصطلاح دیگر به ویژگی خاصی از فرهنگ اشاره دارد یابه دیدگاه خاصی دراین مورد که ذکرویاتعریف همه آنها ازحوصله این مقاله خارج است وتنها به توضیح مختصری ازبعضی ازاین موارد بسنده میکنیم.

فرهنگ آرمانی: این مفهوم به آن بخش از فرهنگ اشاره دارد که مربوط به باورها وارزشهای والایی است که مردم یک جامعه به آن اعتقاد دارند ،اما این اعتقاد لزوما به معنای عمل به این ارزشها نیست زیرا همیشه میان آنچه مردم یک جامعه به آن باوردارند ونسبت به آن اظهار وفاداری می کنند وآنچه که درواقعیت انجام می دهند فاصله بسیاریست. مثلا دراکثر فرهنگها صداقت یک ارزش پذیرفنه شده است اما مردم در عمل همیشه با یکدیگر صادق نیستند هرچند که درظاهر خودراپای بند به این ارزش نشان می دهند.

فرهنگ واقعی: به آن بخش از فرهنگ جامعه گفته می شود که مردم در عمل انجام می دهند که البته گاهی ممکن است مطابق با فرهنگ آرمانی باشد و گاه برخلاف آن. مثلا درجوامع مسلمان که نوشیدن مشروبات الکلی درآن ممنوع است(فرهنگ آرمانی)ممکن است بسیاری ازمردم در خفا ازاین مشروبات  بنوشند(فرهنگ واقعی). به طور قطع بیشترجوامع خواستار انطباق فرهنگ  واقعی خود بافرهنگ ارمانی هستند وممکن است دراین زمینه تلاشهایی نیز انجام دهند مانند تاسیس نهادهای فرهنگی وتلاش درزمینه ایجاد این انطباق بخصوص ازطریق آموزش.

فرهنگ شفاهی: فرهنگی است که ازطریق کلام به نسلهای بعد انتقال می یابد.این امرزمانی به دلیل عدم آشنایی مردم نقاط مختلف جهان با نوشتن بود،زیرا به گفته بعضی فرضیه ها انسان فقط پنج هزارسال است که نوشتن را اختراع کرده وحافظه انسانها تنها ابزار انتقال وتداوم فرهنگشان بود وداستانها دراین مسیر نقش بسیار داشتند. امروزه نیز باوجود استفاده از خط ونوشتار،بخشی ازفرهنگ مردم ازطریق کلام انتقال می یابد حتی اگربه صورت نوشتارنیز درآمده باشد چراکه کمتر کسی سراغ ضرب المثلها ولالاییهای فرهنگ خودرا ازکتابها می گیرد بلکه ترجیح می دهند آن را به صورت شفاهی واز کهنسالان بیاموزند.      


منابع:

دانیل بیتس . فردپلاگ. انسان شناسی فرهنگی .ترجمه محسن ثلاثی.انتشارات علمی.1380

عضدانلو.حمید. آشنایی بامفاهیم اساسی جامعه شناسی.نشر نی.1384

فرانک رابرت وای ولو. انسان شناسی فرهنگی .ترجمه علیرضا قبادی.انتشارات دانشگاه بوعلی سینا.1378

گیدنز. آنتونی. جامعه شناسی.ترجمه منوچهرصبوری.نشر نی.
مقاله مذکور تالیف خانم میرکی سرگروه علوم اجتماعی شهرستان دهگلان است
نوشته شده توسط ج.محمدزاده در یکشنبه هجدهم تیر 1391 ساعت 11:16 | لینک ثابت |

بررسي مفهوم تبعيض و تعصب از مَنظر جامعه‌شناسي

تبعيض[1] و تعصب[2] از جمله مفاهيم و اصطلاحاتي است كه در حوزه‌هاي مختلف علوم اجتماعي كاربرد فراواني دارد به ويژه در جوامع داراي تنوع ديني، نژادي، جنسي و قومي، تبعيض و تعصب در شرايط خصومت و نابرابري بين اين گروه‌ها يافت مي‌شود. اگر چه اين دو واژه غالباً به جاي يكديگر در محاوره به كار مي‌روند ولي در واقع آن‌ها به دو پديده‌ي اجتماعي مختلف؛ اگر چه مربوط به هم، يعني گرايش‌ها و رفتار اشاره دارند. (رابرتسون، 1374، 254).

نظر به اين كه جامعه‌ي ايران از گروه‌هاي اجتماعي مختلف با هويت‌هاي متفاوت تشكيل شده‌است شناخت دقيق مفاهيم فوق و پيامدهاي آن ضروري به نظر مي‌رسد. چون اعمال هرگونه تبعيض و تعصب در جامعه منشأ نابرابري وتضاد است كه در صورت آگاه‌شدن گروه‌هاي مورد تبعيض و تعصب قرار گرفته ممكن است به صورت بالقوه زمينه‌ي تنش و منازعات اجتماعي را فراهم كند كه در صورت استمرار مي‌تواند پيامدهاي اجتماعي پيش‌بيني ناپذير و جبران‌ناشدني را به همراه داشته‌باشد. مجموع عوامل فوق و همچنين مشاهدات نگارنده در زندگي روزانه در ميان قشرها و گروه‌هاي مختلف جامعه‌ و کاربرد ناصحیح مفاهیم فوق سبب شده كه به اين موضوع پرداخته شود و سعی شده تا با تعريف لغوي و اصطلاحي مفاهيم فوق و همچنين عوامل مؤثر در شكل‌گيري ، بنيان‌هاي اصلي نابرابري ، تبعيض و شكل‌هاي تبعيض زواياي مختلف اين مفاهيم روشن شود و پيامدهاي خطرناك اين گرايش‌ها و رفتار افشا شود. با اين اميد كه جامعه‌اي به دور از خصومت و نابرابري داشته‌باشيم تا همگان در صلح و شرايط يكسان از مزاياي اجتماعي به شيوه‌ي عادلانه برخوردار باشند.

تعصب از لحاظ لغوي به معناي جانبداري‌كردن، حمايت‌كردن، سختگيري و پرخاش‌كردن به كار رفته‌است (معين، 1381، 464). اما از لحاظ اصطلاحي تعصب، عبارت است از گرايش غيرمنطقي و غير قابل انعطاف نسبت به يك دسته از مردم. اگر چه ممكن است كه تعصب جهت مثبتي نسبت به يك گروه داشته‌باشد ولي معمولاً احساسات منفي را مي‌رساند از قبيل تنفر، دشمني، حتي ترس. جنبه‌ي واقعي تعصب اين است كه همواره ريشه در تعميم‌ها دارد و لذا تفاوت‌هاي ميان افراد را ناديده مي‌شمارد. (همان؛ 254)، براي مثال كسي كه تعصب ضد زن دارد تمايل او چنين خواهدبود كه نسبت به هر زني گرايش منفي داشته‌باشد با اين عقيده كه همه‌ي زنان در صفات مفروض مشترك مي‌باشند.

تبعيض از لحاظ لغوي به معناي تقسيم و جداكردن بعضي را از بعضي، رجحان بعضي بر بعضي بدون مرجع (معين، 1381، 422). اما از نظر اصطلاحي عبارت است از رفتار نابرابر مردم بر اساس عضويت گروهي. اگر چه امكان دارد كه تبعيض در جهت مثبت نسبت به يك گروه خاص باشد، ولي معمولاً نشان‌دهنده‌ي اعمال منفي است. به طور خاص، تبعيض دربرگيرنده‌ي ممانعت از دادن فرصت‌هايي به يك گروه است كه به اعضاي مشابه گروه ديگر با شرايط يكسان، داده مي‌شود (همان: 254). آنتوني گيدنـز در تعريف از تبعيض بر اين باور است كه ابتدا بايد ميان تعصب و تبعيض دقيقاً تمايز قائل شويم. تعصب به عقايد يا نگرش‌هاي اعضاي يك گروه درباره‌ گروه ديگر اطلاق مي‌شود، در صورتي كه تبعيض به رفتار واقعي نسبت به آن‌ها اشاره دارد. تعصب متضمن داشتن عقايد از پيش تصورشده درباره‌ي يك فرد يا گروه است كه اغلب بر مبناي شنيده‌هاست نه مدارك و شواهد مستقيم، عقايدي كه حتي به رغم اطلاعات جديد، در برابر تغيير مقاوم‌اند. از نظر گيدنـز تبعيض به فعاليت‌هايي اطلاق مي‌شود كه حق يك گروه را براي استفاده از فرصت‌هايي كه در برابر ديگران گشوده‌است سلب مي‌كند ـ مانند هنگامي كه به فردي كه از تبار سرخپوستان است شغلي كه در اختيار يك سفيدپوست قرار مي‌گيرد، داده نمي‌شود. اگر چه تعصب غالباً اساس تبعيض را تشكيل مي‌دهد، اين دو مي‌توانند به طور مجزا وجود داشته‌باشند. افراد ممكن است نگرش‌هاي متعصبانه‌اي داشته‌باشند كه بر پايه‌ي آن عمل نكنند همچنين تبعيض لزوماً به طور مستقيم از تعصب ناشي نمي‌شود (گيدنـز، 1378: 264 ـ 263).

در فرهنگ علوم اجتماعي اصطلاح تبعيض، به نحوه‌ي برخورد نامطلوب با دسته‌هاي معيني از اشخاص در جهات و زمينه‌هاي تحكم‌آميز دلالت مي‌كند. در اين نوع كاربرد، به فرايند يا شكلي از كنترل اجتماعي اشاره مي‌كند كه براي حفظ فاصله‌ي اجتماعي ميان دو يا چند دسته يا گروه از طريق اتخاذ شيوه‌هايي كم و بيش نهادي يا عقلائي شده سودمند است. شيوه‌هاي به‌کار گرفته‌شده متضمن اسناد خودسرانه‌ي صفت زيردستي در زمينه‌هايي است كه ربط چنداني با رفتار حقيقي افراد مورد تبعيض ندارد، و غالباً با عقايد پذيرفته‌شده درباره‌ي عدالت و انصاف در تضاد است (گولد و كولب، 1376: 212). در تعريف ديگري از اصطلاح تبعيض در يكي از نشريات سازمان ملل متحد چنين آمده‌است: «تبعيض متضمن هرگونه رفتاري است كه بر دلايل و موجباتي از نوع طبيعي يا اجتماعي مبتني باشد، دلايل و موجباتي كه نه با استعدادها يا شايستگي‌هاي فردي ارتباط دارد و نه با رفتار مشخص فرد» (همان: 212). بري نيز تعريف بي‌طرفانه.ئي از این اصطلاح به دست مي‌دهد: «طرز برخورد اختلافي هماهنگ با افرادي كه متعلق به دسته يا گروه خاصي تلقي می.گردند». اما با بيان طرز برخورد منفي به شرح موضوع مي‌پردازد: «اقوام مسلط در همه جا به تدبيرهاي گوناگوني متوسل شده‌اند تا گروه‌هاي نژادي و قومي را تحت سلطه‌ي خود گرفته‌اند قرار دهند. اصطلاحي كه معمولاً به چنين شيوه‌هايي اصلاق مي‌شود تبعيض است». (همان: 212).

تبعيض و نابرابري اجتماعي به طور كلي‌تر به تفاوت‌هاي ميان افراد (يا جايگاه‌هايي[3]) كه به صورت اجتماعي تعريف شده‌است اشاره مي‌كند، كه بر نحوه‌ي زندگي آن‌ها، خاصه بر حقوق[4] و فرصت‌ها[5] و پاداش‌ها[6] و امتيازاتي[7] كه از آن برخوردارند، تأثير دارد. در اين جا، مهم‌ترين تفاوت‌ها، تفاوت‌هايي هستند كه به معني اجتماعي ساختاري شده‌اند، تفاوت‌هايي كه جزء لاينفك كنش متقابل[8] و مستمر افراد هستند (گرب، 1381: 10).

يك سؤال اساسي كه در اين جا لازم است به آن پرداخته ‌شود اين است كه بنيان‌هاي اصلي نابرابري و تبعيض در جامعه چه هستند، يعني تفاوت‌هاي عمده‌ بين افراد، كه بر حقوق و فرصت‌ها و پاداش‌ها و امتياز‌هاي آن‌ها تأثير مي‌گذارد كدامند؟ در پاسخ مي‌توان گفت پاسخي كه همگان در آن اتفاق‌نظر داشته‌باشند در دست نيست، اما عده‌اي از محققان معتقدند كه بنيان‌هاي اصلي نابرابري، تفاوت‌هاي فردي در توانايي‌هاي ذاتي و انگيزه‌ و تمايل به سخت‌كوشي و جز اين‌هاست. در برابر تحليل‌گران ديگر معتقدند نابرابري و تبعيض در اصل مبتني بر تفاوت‌هايي است كه جامعه در رفتار و برخورد با افراد بين آن‌ها قائل مي‌شود و علت اين فرق‌گذاري، مشخصه‌هايي همچون طبقه‌ي اقتصادي ، نژاد، قوميت ، جنسيت و دين است كه به طريق اجتماعي تعريف شده‌اند (همان: 11). لازم به ذكر است كه بنيان‌هاي نابرابري و تبعيض نسبي بوده و نسبت به زمان و مكان و دوره‌هاي تاريخي از اهميت متفاوتي برخوردار بوده‌اند. براي مثال، دين زماني عامل تعيين‌كننده‌ي اصلي در حقوق و پاداش‌هاي مردم در اروپا و آمريكا بود ولي امروزه از اهميت كمي برخوردار است. چيزي كه امروزه در ايران از اهميت زيادي برخوردار است.

يكي ديگر از مواردي كه در بين نظريه‌پردازان و صاحب‌نظران در مورد آن اختلاف نظر وجود دارد، عدم اجماع بر سر تعداد بنيان‌هاي تبعيض و نابرابري است و اين كه كدام يك از اين بنیان‌ها در ترسيم جامعي از نابرابري در جامعه بيشترين اهميت را داراست. عقايد مختلفي در اين زمينه وجود دارد. برخي از نظريه‌پردازان طيف وسيعي از نابرابري‌ها متقاطع ـ اعم از نابرابري‌هاي فردي و نابرابري‌هايي كه به طريق اجتماعي تعريف شده‌اند ـ را در نظر مي‌گيرند. در حالي كه، ديگران فقط به يك يا دو بنيان مهم كه بر ديگر بنيان‌ها ارجحيت دارند، تأكيد مي‌كنند. براي مثال ماركسيست و در رأس آن‌ها ماركس نقش عامل طبقه را برجسته و در مقابل نظريه‌پردازاني چون ماكس وبر، لنسكي، فرانك پاركين، گيدنـز و ... بر كثرت‌گرايي علّي تأكيد و در كنار طبقه به عواملي چون قدرت، نقش دولت، قوميت، جنسيت، و موقعيت جغرافيايي تأكيد مي‌كنند.

شكل‌هاي تبعيض

تبعيض زماني اتفاق مي‌افتد كه گروه غالب مزاياي اجتماعي را از آن خود مي‌داند و از قدرت خود براي حفاظت از آن‌ها به هزينه‌ي گروه‌هاي اقليت استفاده مي‌ند.

تبعيض داراي دو شكل اساسي است: اول تبعيض قانوني يعني برخورد نابرابر بر اساس عضويت گروهي كه مورد تأييد قانون قرار دارد. دوم تبعيض نهادي‌شده يعني برخورد نابرابر بر اساس عضويت گروهي كه به صورت آداب و رسوم اجتماعي درآمده‌است (رابرتسون، 1381: 257).

در نگاه اول، چنين به نظر مي‌رسد كه تبعيض قانوني شديدتر است چنان كه اين گونه تبعيض مخصوصاً پر سر و صدا و داراي عواقب وخيمي است. ولي از آن‌جا كه اين نوع تبعيض توسط قانون برقرار شده، لذا مي‌تواند توسط قانون تخفيف يابد و در نتيجه يك حركت توسط مصوبات لغو تبعيض، از بين برداشته‌شود.. ليكن از سوي ديگر، برطرف‌كردن تبعيض نهادي‌شده، كه غيرمستقيم‌تر و غالباً داراي نتايج و اثرات كاملاً ظريف است، بسيار دشوارتر مي‌باشد. از بين برداشتن  آن مستلزم  دگرگونی های فرهنگی گسترده است، ‌از جمله تغيير در رفتار غيررسمي و نگرش‌هاي خصوصي مردم (همان: 257).

با توجه به آن چه كه تاكنون در مورد تعاريف، بنيان‌ها و شكل‌هاي تبعيض و تعصب گفته‌شد حال اين سؤال به ذهن متبادر مي‌شود كه آيا اعمال تبعيض و تعصب امري طبيعي و اجتناب‌ناپذير در جامعه است، به طوري كه نمي‌توان آن را تقيل داد و يا اين كه به طور كلي آن را از ميان برد، يا برعكس، تبعيض و تعصب و نابرابري غيرطبيعي و تحت تأثير شرايط اجتماعي تحميل شده‌است، يعني نوعي بي‌عدالتي كه مي‌توان با تغيير شرايط اجتماعي آن را از بين برد؟

با استناد به تمام نوشته‌هاو مدارك موجود در اين رابطه مي‌توان گفت كه اعمال تبعيض و تعصب يك امر طبيعي و اجتناب‌ناپذير نمي‌باشد بلكه يك امري اجتماعي و تحت تأثير ساختار اجتماعي هر جامعه‌اي شكل مي‌گيرد كه با اتخاذ راهبردهاي اصولي و بنيادي و دوري‌كردن از تصورات قالبي و كليشه‌اي و پرهيز از شنيده‌ها و تأكيد بر مدارك و شواهد مستقيم تا حدود زيادي مي‌توان آن را تقليل و يا اين كه به طور كلي آن را از بين برد كه در غير اين صورت وجود چنين گرايش‌ها و رفتاري به صورت بالقوه مي‌تواند زمينه‌ساز تضاد و نابرابري اجتماعي باشد كه به تبع آن مي‌تواند منازعات داخلي و خارجي و همچنين هزينه‌هاي سياسي، انساني و مالي جبران‌ناپذيري به همراه داشته‌باشد.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

منابع:

1. معين، محمد، (1381)، فرهنگ دو جلدي، تهران، انتشارات آدنا.

2. گولدوكولب، جوليوس و ويليام ل، (1376)، فرهنگ علوم اجتماعي، ويراستار: محمد جواد زاهدي مازندراني، تهران، انتشارات مازيار

3. گيدنز، آنتوني، (1378)، جامعه‌شناسي، ترجمه‌ي: منوچهر صبوري، تهران، نشر ني.

4. رابرتسون، يان، (1374)، درآمدي بر جامعه، ترجمه‌ي: حسين بهروان، تهران.

5. گرب، ادوارد ج، (1373)، نابرابري اجتماعي: ديدگاه‌هاي نظريه‌پردازان كلاسيك و معاصر، مترجمان: محمد سياهپوش و احمدرضا غروي‌زاد، تهران، چاپخانه ميعاد.



[1] . discrimination

[2] . dogmatism

[3] . position

[4] . rights

[5] . opportunities

[6] . rewards

[7] . privileges

[8] . interaction

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مقاله مذکور تالیف آقای خالد علی زاده سرگروه علوم اجتماعی زیویه می باشد.

نوشته شده توسط ج.محمدزاده در چهارشنبه هفتم تیر 1391 ساعت 14:12 | لینک ثابت |

 به نظر می ­رسد نظریه بوردیو چارچوب مناسبی برای تحلیل مسائل مربوط به هویت و مصرف باشد و این امر بیشتر از هر چیز شاید به خاطر بنیان نظری مستحکمی است که دارای مفاهیم روشن، پیش­فرض­ های مصرح و گزاره­ های روشن و نیز تلاش­ های خود بوردیو برای آزمون تجربی آنها باشد که در کتاب تمایز [ 1984 ] آنرا به خوبی نشان داده است و زمینه گسترده­ای را برای تحقیقات بعدی فراهم کرده است « در واقع یکی از چشم­اندازهای مبتنی بر رابطه عاملیت و ساختار که با چشم­انداز گیدنز از بسیاری جهات قابل مقایسه و همانند آن بلند پروازانه می­باشد، نظریه بوردیو است» [ ریتزر:1379] بوردیو چشم­اندازهایی همچون ساختارگرایی سوسور، لوی اشتراوس و مارکسیست­های ساختاری را به خاطر تاکید بیش از حد بر ساختارهای عینی و نادیده گرفتن فرآیندهایی که کنشگران از طریق آن جهان اجتماعی را می­سازند و درک می­کنند، را مورد نقد قرار می­دهد. از سوی دیگر نیز دیدگاه­هایی همچون پدیدارشناسی و کنش متقابل نمادین و... را به عنوان رویکردهای ذهنیت­گرایانه به شمار می­آورد که تنها به نحوه ادراک و برساختن جهان از سوی کنشگران توجه دارند و ساختارهای اجتماعی­ای که فرآیندهای تفسیری در آن شکل می­گیرد را مورد بررسی قرار نمی­دهند. بوردیو بر خلاف این دو دسته از نظریه پردازان، بر رابطه دیالکتیکی میان ساختارهای عینی و پدیده­های ذهنی تاکید می­کند:

   « از یک سوی ساختارهای عینی قرار می­گیرند که مبنای صورت­های ذهنی را تشکیل می­دهند و الزام­های ساختاری را که بر کنش­های متقابل وارد می­شوند، تعیین می­کنند اما از سوی دیگر اگر کسی خواسته باشد تلاش­های روزانه فردی و جمعی را که در جهت تغییر یا حفظ این ساختارها عمل می­کنند بررسی کند، باید این صورت­های ذهنی را در نظر گیرد.» [ریتزر: 1379]

  به همین دلیل او کارش را به عنوان ساختارگرایی برساخت­گرا[1] یا برساخت­گرایی ساختارگرا معرفی می­کند. این رویکرد به بوردیو اجازه می­دهد از دوگانه­انگاری­های نظریه ساختارگرایی­­_ فرهنگ­گرایی یا عینیت و ذهنیت اجتناب ورزد.

   مساله دیگری که باعث می­شود در مطالعه هویت و مولفه­های مختلف رویکرد بوردیو مورد توجه قرار گیرد، اهتمام او به نشان دادن اهمیت محوری فرهنگ در جهان مدرن است. فرهنگ و منابع فرهنگی در تفکر بوردیو هم هدف و هم وسیله مبارزه طبقاتی به شمار می­آید. همچنین پیامد این رویکرد آن است که در تمایزات اجتماعی در دوران موسوم به مدرنیته اخیر بیش از پیش از طریق صور فرهنگی بیان می­شود این امر را می­توان به دو عامل در رویکرد بوردیو نسبت داد. اول اینکه از دید او در دوران جدید مصرف به عنوان متغیری مستقل، نقش اساسی را در شکل دادن و تعیین جایگاه افراد در نظام قشربندی و نیز هویت­یابی افراد ایفا می­کند. این امر به منزله گسستی از مارکسیسم تلقی می­شود بدین معنی که طبقه بر پایه چیزی فراتر از رابطه با تولید در فضای اقتصادی شکل می­گیرد یعنی تعریف آن بر پایه جایگاه­ها و عاداتی که در فضای مصرف فعلیت یافته­اند «بنابراین مصرف را باید همچون دسته­ای از اعمال اجتماعی و فرهنگی به عنوان راهی برای بیان ایجاد تمایزات بین گروه­های اجتماعی دانست نه صرفا به مثابه راهی برای بیان تفاوت­هایی که در نتیجه رشته­ای خودمختار از عوامل اقتصادی که قبلا بوجود آمده­اند» [ باکاک: 1381 ]

   موضوع کلی وی در قبال مقوله مصرف با این عبارت از کتاب تمایز معلوم می­گردد که « اقتصاد جدید طالب دنیای اجتماعی­ای است که در آن مردم به همان اندازه که بر اساس ظرفیت­شان در تولید ارزیابی می­شوند، بر حسب ظرفیت­شان در مصرف نیز ارزیابی خواهند شد.» [ بوردیو: 1984 به نقل از فاضلی ]  بوردیو می­خواست مفهوم منزلت اجتماعی و استفاده­ای که گروه­های منزلتی از الگوهای خاص مصرف به مثابه راهی برای مجزا کردن روش­های زندگی­شان ­از دیگران می­کنند را با این ایده ترکیب کند که مصرف متضمن نشانه­ها، نمادها، ایده­ها، ارز­ش­ها و دلالت­های فرهنگی است. از سوی دیگر مفهوم چندوجهی سرمایه بورديو به ما امکان می­دهد به بازنمایی مناسبتری از ساختار، نظام و روابط در هر فضای اجتماعی دست بیابیم. در میان انواع مختلف سرمایه، سرمایه فرهنگی نقش بسیار مهمی در اندیشه بوردیو ایفا می­کند. جامعه­شناسی مصرف و تحلیل وی درباره سبک زندگی بر همین نوع سرمایه متکی است. این مساله عاملی است برای دوری جستن از تقلیل­گرایی مارکسیستی که ریشه­های هویت­یابی و تفاوت­ و تشابه اجتماعی را در جامعه فقط به یک منشا، یعنی معیارهای اقتصادی، نسبت می­دهد.

   در عرصه مطالعات هویتی بااتکا بر این نوع سرمایه، امکان بیشتری برای عاملیت و کاستن اهمیت متغیرهای ساختاری نظیر شغل و در­آمد وجود دارد. بوردیو شبکه­ای از مفاهیم را به کار می­گیرد که با توضیح آنها می­توان طرحی از نظریه وی را ارائه کرد؛ در نظریه بوردیو جامعه به عنوان فضایی اجتماعی شناخته می­شود، فضای اجتماعی، جایگاه و عرصه رقابتی شدید و بی­پایان است. در جریان این رقابت­ها، تفاوت­هایی نمایان می­گردد که ماده و چارچوب لازم برای هستی اجتماعی را فراهم می­آورد. [ واکوانت به نقل از استونز: 13 ] مفهوم فضای اجتماعی امکان می­دهد برداشت­های ایستانگرانه و طبیعی جلوه دهنده جهان اجتماعی را که موجودیت­ها یا تقابل­های مفهومی را به صورت « شئ » مطرح می­کنند، پشت سر بگذاریم. [ شویره و فونتن: 1385 ] فضای اجتماعی خود به فضاهای خرد بی­شماری تجزیه می­شود که می­توان آنها را میدان نامید. بوردیو در مصاحبه خویش با لویس وکان بحث فشرده و مختصری درباره مقصود خویش از استعاره و جایگاه میدان در تفکر خویش ارائه می­کند. «بنابر تعریف بوردیو یک میدان، عرصه­ای اجتماعی است که مبارزه­ها یا تکاپوها بر سر منابع و منافع معین و دسترسی به آنها در آن صورت می­پذیرد. میدان­ها با اقلامی تعریف و مشخص می­شوند که محل منازعه و مبارزه هستند کالاهای فرهنگی ، مسکن، تمایز و تشخص فرهنگی [ تحصیل ]، اشتغال و ... یا هر چیز دیگری و ممکن است به درجات متفاوتی خاص و انضمامی باشند.» [ جنکینز: 1385 ]

 بوردیو در مورد میدان به گونه­ای رابطه­ای می­اندیشد تا به شیوه­ای ساختاری؛ زمینه [ میدان ] شبکه­ای از روابط است که میان جایگاه­های عینی درون زمینه [ میدان ] وجود دارد. [ بوردیو و واکوان به نقل از ریتزر: 1379 ] ویژگی خاص هر میدان را می­توان بر اساس منطق و استراتژی­هایی که در میدان اعمال می­شود، درک کرد. منازعه برای کسب پایگاه در درون میدان ویژگی اصلی آن بشمار می­آید.آنچه که به میدان معنا می­دهد سرمایه است و حجم و ترکیب انواع سرمایه جایگاه فرد در سلسله مراتب میدان را تعیین می­کند این سرمایه­ها را می­توان به چهار مقوله تفکیک کرد: سرمایه اقتصادی، سرمایه اجتماعی [ انواع گوناگون ارتباط ارزش­مند با دیگران مهم ]، سرمایه فرهنگی [ انواع و اقسام معرفت مشروع ] و سرمایه نمادین [ پرستیژ و افتخار اجتماعی ].

   ریختار مفهوم مرکزی دیگری در تفکر بوردیو است؛ این مفهوم با بار نظری قابل ملاحظه­ای که دارد، توامان با مفهوم میدان گره خورده است. «این کلمه از نظر لفظی یک واژه لاتین است که حاکی از وضعیت، حالت یا ریخت ظاهری معمول و عادت شده است خصوصا در ارتباط با بدن.» [ جنکینز: 1385 ]

  این مفهوم به بوردیو اجازه می­دهد تا از مخمصه گزینش میان ذهنیت­گرایی و عینیت­گرایی وارهد و « تحت عنوان فلسفه ذهن، عوامل انسانی را در نظر گیرد و تحت عنوان فلسفه ساختار، تاثیرهایی را که ساختار بر عوامل انسانی و از این طریق می­گذارد نشان دهد.» [ بوردیو و واکوان به نقل از ریتز: 1379 ] بوردیو برخی از معانی اصلی این مفهوم را که به رابطه بدن و ریختار مربوط می­شوند، حفظ می­کند. می­توان ویژگی تجسم یافتن ریختار را در استفاده بوردیو از واژه « سلوک » دید. «این واژه که در اصل یونانی است و معنایی تقریبا شبیه به واژه لاتین « ریختار » دارد، در آثار بوردیو برای اشاره به طرز حرکت و سبک و سیاق «حرکت کردن» کنشگران: طرز ایستادن، راه رفتن، ادا و اطوارها و ... بکار می­رود.» [ جنکینز: 1385 ] این مشابهت را می­توان دلیلی بر اهمیت بدن در رویکرد بوردیو دانست. ریختار به عنوان واسطه بین تاثیرات گذشته و محرک­های کنونی در آن واحد، هم ساختمند است، چراکه بوسیله نیروهای اجتماعی الگودار تولید می­شود، و هم ساخت­دهنده، چراکه به فعالیت­های گوناگون در حوزه­های مختلف انسجام می­بخشد. « بوردیو رابطه ساختی بین ملکه [ ریختار ] و میدان، یعنی « تاریخ تجسم­یافته در کالبدها » به عنوان خلق و خو، و «تاریخ عینیت یافته در اشیاء» که به صورت نظام جایگاه­ها وموقعیت­های شکل افته را جایگزین رابطه ساده و ابتدایی فرد و جامعه می­گرداند» [ واکوانت به نقل از استونز: 1379] این رابطه به گونه­ای است که هیچکدام از طرفین به طور یک طرفه توانایی تعیین و جهت­دهی به عمل اجتماعی را ندارد. مفهوم دیگری که مستقیما از بحث­های مربوط به ریختار منتج می­شود « عمل » است یا به تعبیری می­توان گفت که عمل، ریختار در واقعیت فعلیت یافته است. تاکید بوردیو بر عمل به خاطر تبیین رفتار بر اساس منطق عملی یا حس عملی می­باشد؛ بدین معنا که عمل به صورت کاملا آگاهانه صورت نمی­گیرد بلکه خارج از کنترل آگاهانه و گفتمان و شبیه احاطه و حس غریزی­ای که نسبت به بازی وجود دارد نشان داده می­شود.

   هر چند عمل، بنا به تلقی بوردیو از دنیای اجتماعی، در اغلب موارد بدون تعهد آگاهانه به اجرا در می­آید اما بدون قصد و هدف نیز انجام نمی­پذیرد و این راهی است که از طریق آن بوردیو رویگردانی­اش از ساختارگرایی یعنی چرخش نظری از قواعد به استراتژی­ها را نشان می­دهد. [ جنکینز: 1385 ] مفهوم استراتژی­پردازی به عنوان بدیلی برای این فکر که رفتار تحت هدایت قواعد است، حلقه اتصال مهمی بین مفاهیم عمل، ریختار و میدان محسوب می­شود. [ جنکینز: 1385 ] علاقه دیگری که در کارهای بوردیو پیگیری می­شود همانا علاقه او به مبارزه و رقابت بر سر منزلت است. این امر با به کارگیری استراتژی تمایز در طیف وسیعی از حوزه­ها و امکانات عرصه زندگی اجتماعی  و برای کسب منزلت و به اتکای انواع گوناگون سرمایه پی گرفته می­شود. در اینجا « منزلت اجتماعی شامل کرد و کارهایی است که تمایزها و تفاوت­های فرهنگی را که ویژگی حیاتی همه قشربندی­های اجتماعی هستند، برجسته می­سازد و نمایش می­دهد... از اینرو می­توان منزلت را به مثابه سبک زندگی مفهوم­پردازی کرد؛ یعنی به مثابه کلیت کرد و کارهای فرهنگی همچون لباس پوشیدن، سخن گفتن و حالات بدنی ». [ جنکینز: 1385 ]  در این میان سلیقه به عنوان نوعی عمل ظرفیت و توانایی­ای است که افراد اشیاء و اعمال را به صورت نمادین به عنوان ترجیحات متمایز کننده بکار می­برند. از دیگر کارکردهای سلیقه این است که به افراد درکی از جایگاه­شان در نظام اجتماعی را می­دهد و همچنین کسانیکه ترجیح­های مشابه دارند را به هم نزدیک ساخته و این افراد را از کسان دیگری که سلیقه­های متفاوت با آنها دارند، متمایز می­سازد. بدین ترتیب افراد از طریق کاربرد سلیقه امور را طبقه­بندی می­کنند و در این فرآیند خود را نیز طبقه ­بندی می­نمايند.

   «این مطلب، سوای اینکه نظریه اجتماعی کلی زیربنای تحلیل بوردیو را یادآوری می­کند، اصل مطلب را نیز به خوبی بیان می­ نمايد: سلیقه یکی از دال­ها و عناصر اصلی هویت اجتماعی است.» [ جنکینز: 1385 ] نتیجه آنکه سبک زندگی خاص هر گروه خود را در تقابل با دیگر سبک­ها، تعریف و مشخص می­کند: ذوق و سلیقه در وهله اول و قبل از هر چیز بی­میلی و اکراه نسبت به سلایق دیگران است. [ واکوانت: 1379 ] دلیل این امر، آن است که اعمال قابلیت متفاوت و متمایز بودن خود را از ویژگی ذاتی­شان نمی­گیرد بلکه حصول معنا و متمایز بودن در ارتباط با رویه­ها و اعمال دیگر پدید می­آیند. بوردیو در ارتباط با مقوله مصرف پیچیده­تری نسبت به وبلن و زیمل ارائه می­کند. به این معنا که هدفش تنها نشان دادن این مساله نیست که گروه­های اجتماعی مختلف به شیوه­های متفاوت مصرف می­کنند بلکه می­خواهد نشان دهد که گروه­های فرادست و گروه­های فرودست درگیر مبارزه­ای بی پایان و نمادین برای تثبیت هویت و موقعیت اجتماعی خود هستند. از سوی دیگر توجه به نظریه انواع سرمایه، قادر است الگوهای مصرف را جدای از تحلیل گروه­بندی­های عمودی در سطح افقی با توجه به حجم و ترکیب سرمایه نيز نزد این گروه­ها، تبیین کند.

   در کل به عنوان جمع­بندی بر  اساس آراء بوردیو می­توان گفت که در خلال اهمیت یافتن صور فرهنگی در ترسیم خطوط تمایز و تشابه اجتماعی و نیز نقش روزافزون مصرف در شکل­دهی به هویت­های اجتماعی شاهد تعیین­کنندگی متغیرهای  فرهنگی در شکل­گیری هویت­های اجتماعی هستیم. صورت­بندی­های بوردیو برای تلفیق ساختار و عاملیت و تبیین نحوه بازاندیشی کنشگران در تعریف کیستی­شان در فضای اجتماعی با اتکاء وجوه مختلف سرمایه می­تواند موثر باشد.

فهرست منابع

·     استونز، راب [1381]. متفکران بزرگ جامعه­شناسی. ترجمه مهرداد میردامادی. تهران: نشر مرکز.

·     بوردیو، پی­یر [1381]. کنش­های ورزشی و کنش­های اجتماعی. ترجمه محمد رضا فرازنده. فصلنامه ارغنون، شماره 20، فرهنگ و زندگی روزمره[2].  

·     پارکر، جان [1383]. ساختاربندی. ترجمه امیر عباس سعیدی­پور. تهران: انتشارات آشیان.

·  جنکینز، ریچارد [1385]. پی­یر بوردیو. ترجمه لیلا جوافشانی و حسن چاوشیان. تهران: نشر نی.     

·     ریتزر، جورج [1379]. نظریه جامعه­ شناسی در دوران معاصر. ترجمه محسن ثلاثی. تهران: انتشارات علمی.



[1]- Constructivist Structuralism                                                                                                                              مقاله مذکور تالیف آقای طیب احمدی سرگروه علوم اجتماعی ناحیه 2 سنندج است

نوشته شده توسط ج.محمدزاده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1391 ساعت 8:16 | لینک ثابت |
تلاش این گفتار بر بنیادهای نظری متکی است که ظهور و شکل گیری صورتبندی های گفتمانی را بر اساس مفهوم ضدیت و تقابل و رابطه من –دیگری توصیف می کنند . فوکو با به کارگیری روش" تبار شناسی" خود در تاریخ غرب نشان داده که چگونه عقل نوظهور غربی با بسط و گسترش گفتمانهای وابسته به نهادها و نیروهای اجتماعی اقدام به آفرینش غیریت ها و دیگری های کرده و از طریق تولید دانشهایی همچون روان پزشکی، سوژهایی همچون دیوانه، بزهکار و منحرف و ....را تحت کنترل، محاسبه و انقیاد خود  در آورده است و اشکالی از غیریت و" دیگر بودگی " را ایجاد کرده است. از منظر فوکو رابطه با غیریت تنها اشاره به مسئله تفاوت ندارد بلکه متضمن رابطه سلسله مراتبی نیز هست. دیگری کسی نیست که ما خود را با او برابر و اینهمان بدانیم بلکه خود را پست تر یا والاتر می شماریم .
    ادوارد سعید در کتاب شرق شناسی به شیوه روشنمد شیوه  تبار شناختی فوکو را برای بررسی رابطه شرق و غرب به کاربرد. او نیز مسئله" بازنمود"و اینکه  (دیگری ) چگونه ساخته می شود علاقه نشان می دهد." شرقی های"  سعید از جنبه هایی همانند دیوانگان ، منحرفان و تبهکاران فوکو اند. همه آنها موضوع گفتمان ها  و روایت های نهادینه شده  اند که شناسایی و تحلیل و کنترل می شوند و هرگز به آنها اجازه سخن گفتن داده نمی شود. همه آنان" در شرایط دیگر بودگی" اند که زاییده تفاوت با آن چیزهایی است که عادی، حقیقی و درست تلقی می شوند .  به باور سعید این "بازنمایی" از طریق گفتمان " شرق شناسی" ممکن شد . گفتمان شرق شناسی در بر دارنده رشته  منسجم و علمی است که فرهنگ اروپایی در خلال دوران پس از عصر روشنفکری توانست به و سیله آن شرق را از حیث سیاسی،جامعه شناسی،نظامی،  ایدولوژیک ، علمی و تخیلی اداره کند وحتی  به وجود آورد ." شرق شناسی" به عنوان مجموعه ای از دانش و نظام بازنمود توانست شرق را همچون دیگری تمدنی خاموش اروپا تصویر کند. به باور سعید این تصویر بیش از ان که واقعیت طبیعی باشد یک اختراع جغرافیایی خیالی بود . غرب در تضاد با این هستی بر ساخته بود که توانست هویت خود را تثبیت کند. شرق شناسان برای توجیه سلطه به رشته های علمی گوناگونی تکیه کردند و شرق شناسی آکادمیک خیلی زود به صورت یک مکتب تفسیر و منبع آگاهی درباره شرق در آمد. این دانشها در پیوند با منافع استعماری و حرکت رو به رشد نظام سرمایه داری به تسیهل روند سلطه و  انقیاد شرقی ها کمک می کرد . این متد را می توان در مطالعات  هویتی و آنچه که امروزه به "سیاست هویتی" مشهور است در زمینه هایی نظیر رابط جنسیتی ، نژادی و قومی به کاربرد. گفتمانهای مسلط نژادی، قومی و جنسیتی در پروسه شبیه سازی، "دیگری" را با معیار های خود شناسایی و تعیین می کند و بدین سان منکر" دیگر بودگی" و غیریت او می شود. اما هنگامی که گفتنان هژمونیک نتواند "دیگری" را به چیزی شبیه به خود بدل سازد او را به ابژه ای تماشایی  و دلقک گونه  تبدیل می کند . و جدیت را از او می گیرد . و او را به موضوع خنده و تمسخر و یا کاملاً بر عکس به موضوع خشم و نفرت خود بدل می کند.
این توضیحات به منزله پایان  نزاع های هویتی به نفع هویت مسلط نیست زیرا از یک سو حفظ وحدت گفتمانی نیازمند تداوم و ماندگاری فرآیند غیریت سازی است . و از سوی دیگر به خاطر آنچه دریدا "عدم قطعیت معنا" می خواند ، گفتمان مسلط قادر به انسداد و مصادره تمامی مفاهیم و معانی نیست  و همواره در تلاش گفتمان مسلط برای تثبیت روابط دال ها و مدلول ها  و شیئیت بخشیدن به هویت های دیگر ، دال های شناوری درعرصه اجتماع یافت می شوند که می توانند خارج از قدرت تعریف گفتمان مسلط به خلق و بر پایی هویتی خارج از سلطه  گفتمان مسلط اقدام کنند
نکته در خور توجه این مسئله می باشد که همین عدم قطعیت معنا امکان سیاست را برای "دیگری" های محذوف ایجاد می کند تا سوژگی و انقیاد خود را به پرسش گیرند و معناهایی که  در طرحهای سیاسی قبلی نسبتاً ثابت بوده اند را با به کارگبری مجددشان در قالبهای جدید و ترغیب برای پذیرش اعتبارشان به دستور زبان زندگی روزمره تبدیل کنند. این به چالش کشیدن در تاریخ جنبشهای هویتی گوناگون قابل پیگیری است.
در بررسی آسیب شناسی تلاش هویت های مقاومت( آنهایی که در تلاش اند که روابط سلطه را تغییر دهند ) توجه به این مسئله ضروری است که پناه بردن به آنچه گاه گفتمان " اصالت" نامیده می شود دقیقاَ به عاریت گرفتن استراتژی ( معرفت شناحتی و هستی شناختی) گفتمان هژمونیک است . همان گونه که ذکر شد گفتمان هژمونیک در بازنمایی  دیگری هایش جدای از سویه ی انکار سویه ی شبیه سازی سعی در تعریف آن دیگری در چارچوبی می کند که رولان بارت آن را "محرویمت از تاریخ" می نامد.
در این استراتژی سعی بر آن است که دیگری در قالب سنگواره های تاریخی (نظیر شیوه لباس پوشیدن ، آداب و رسوم و نیز حمیت و غیرت فرهنگ قبیله ای  ) به نمایش در آید. هدف این شیوه بازنمایی نفی تغییر پذیری و تهی کردن دیگری از تاریخمندی و شیئیت بخشیدن به آن برای بسط سیادت و سروری گفتنان مسلط است. توان ایجاد پاد گفتمان موثر (گفتمان هویت مقاومت ) زمانی امکان پذیر است که سیاست هویتی بر اساس بینشهای جوهر گرا و ذات اندیش قرار نگیرد . اتخاذ رویکرد جوهر گرا و ذات اندیش و اصالت خواه دقیقاً به عاریت گرفتن بنیادهای معرفت شناختی و هستی شناختی دیگری مسلط خواهد بود. این گونه ای شرق شناسی وارونه به حساب خواهد آمد که باعث تداوم تعاریف مسلط از سوژگی تحت انقیاد و مانعی در جهت آزاد کردن توانهای سرکوب شده است.

منابع :
1-  شرقشناسی .ادوارد سعید ، مترجم  لطفعلی خنجی ، انتشارات امیرکبیر 1386
2- میشل فوکو ، فراسوی ساختارگرایی و هرمنوتیک ، هیوبرت دریفوس و پل رابینو ، مترجم  حسین بشیریه ، نشر نی  ، چاپ ششم  1387
3- نظریه و روش در تحلیل گفتمان ، ماریان یورگنسن و لوئیز فیلیپس ، مترجم هادی جلیلی ، نشر نی ،1389
4- قدرت ، زبان ، زندگی روزمره . احمد خالقی ، انتشارات گام نو ، 1382

مقاله مذکور متعلق به آقای طیب احمدی سرگروه محترم ناحیه 2 سنندج می باشد.
نوشته شده توسط ج.محمدزاده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 ساعت 11:55 | لینک ثابت |

يكي از عوامل مؤثر كه در كاهش آمادگي - به خصوص آمادگي ذهني - افراد جهت پذيرش مسئوليت هاي مختلف اجتماعي اقتصادي و توانايي آنها براي شرايط كنترل حاكم بر سرنوشت خود نقش مهمي ايفا مي كند، « از خود بيگانگي » است. از خود بيگانگي مسأله اي است كه بر نگرش افراد اثر گذاشته و از طريق آن بر روي رفتار آدميان مؤثر است. اين مسأله امكان كنترل روابط و پيش بيني شرايط آينده و تصميم گيري هاي عقلايي براي رسيدن به رشد و تعالي را در افراد كاهش داده و از آنان افرادي منفعل مي سازد.

« از خود بيگانگي »، به طور خلاصه، به معني دور شدن از ارزش ها و فضايل اخلاقي و انساني و فراموش كردن كمالات و غفلت  از خود اصيل و واقعي و گم كردن مسير درست هدايت است. علت اساسي اين كاستي بزرگ و سرچشمة آن، غفلت از خويش و فراموش كردن خود است و اين، سرآغاز سقوط از جايگاه واقعي انسان است ( آقا حسيني و رباني، 1384: 164). ملوين سيمن بيگانگي اجتماعي را نوعي احساس يا وضعيتي مي‌داندکه هر فرد در رابطه با خود ديگران و جامعه از خود بروز مي‌دهد،وي ضمن اين تعريف از بيگانگي ،صور و انواع تظاهرات رفتار بيگانه‌گونه را در پنج نوع احساس بي‌قدرتي،احساس بي‌هنجاري،احساس انزواي اجتماعي،احساس بي‌معنايي و احساس تنفر از خويشتن نشان داده است. (Seeman,1957:784)

 - نظريه هاي کلاسيک تبيين کننده بيگانگي اجتماعي

جورج زيمل

جورج زيمل نمودوظهور بيگانگي را بازندگي مردم در كلانشهر ها، فردگرايي، غلبه روح عيني بر روح ذهني، انزواي اجتماعي ونهايتاً دلزدگي اجتماعي مورد ارزيابي قرار داده و خاطر نشان مي‌سازد كه در جامعه مدرن ، هر فردبراي خود شخصيت خاصي را پرورش مي‌دهد كه در برگيرنده ويژگي ها و تجربياتي است كه هر انساني فرد متمايزي از ساير افراد جامعه خود مي‌شود كه به دنبال آن پيوندهاي جدانشدني با گروه اوليه ( نخستين ) مورد ترديد قرارمي‌گيرد، فراگرد ارائه شده توسط زيمل به اين صورت مي‌باشد كه: مردم در جوامع مدرن، الگوي يكساني رادر وابستگي‌هاي گروهي خود ندارند؛ مردم مي‌توانند در موقعيتهايي با رتبه‌هاي متفاوت و در گروههاي متمايز مشغول باشند. واقعيت صرف وابستگي‌هاي گروهي چندگانه فرد را آنچنان توانا مي‌سازد تا امكان تشخيص وضعيت فردگرايانه خود را از ساير موقعيتها داشته باشد ، به عبارتي، اين امكان براي هر فردبه وجود مي‌آيد كه بتواند موقعيت شخصي‌اش را از ديگران متمايز سازد.

زيمل با تقسيم فرهنگ عيني، ذهني در دو بعد جداگانه، در آخرين فصل از كتاب «فلسفه پول »خود متذكر مي‌شود زماني كه در جامعه‌اي فرهنگ عيني وذهني با همديگر سازگاري داشته باشند در اين صورت عصر طلايي در آن جامعه حاكم خواهد بود؛ در غير اين صورت، يعني در صورت چيرگي فرهنگ عيني بر ذهني نوعي حالت تراژيك در فرهنگ ايجاد شده و نمودي از بيگانگي درآن جامعه حادث خواهد شد (كرايب،‌1382 : 26-265 ). به طور كلي زيمل براين باور است كه زندگي در شهرهاي بزرگ (مادر شهرها )،‌موجب فردگرايي،‌ تقسيم كار، تخصص و غلبه روح عيني بر روح ذهني مي‌شود و انسان را به ازخود بيگانگي سوق مي‌دهد. از نظروي از خود بيگانگي،‌ عامل اصلي سرگرداني انسان درجامعه‌هاي جديد است (ستوده،1378 :‌243 ).

 کارل مارکس

مارکس جوهر بيگانگي را جدايي محصول و فرآورده هاي انسان از خالق و نمهخايتاً سلطه آنها بر خاقشان معرفي مي کند ، وي در نوشته هاي پراکنده خود مي گويد : جدا افتادگي در اين حقيقت نمايان مي شود که وسايل زندگي من متعلق به ديگري و آرزوهاي من ، ثروت و دارايي غير قابل دسترزسي ديگري باشد و مهم تر اينکه مارکس معتقد است که قدرتي غير انساني بر همه چيز و همه کس حاکم است (مارکس ،42:1373).

 مکتب انتقادي

اين ديدگاه فکري ، جهان فعلي را توأم با نبود و فقدان عقلانيت معرفي کرده و تسلط و غلبه عقلانيت گوهرين يا ذاتي را نوعي بيگانگي مي دانند .از اين نظر صنعت فرهنگ ، وسايل ارتباط جمعي و .....به شکل فرهنگ توده اي ظاهر شده و به شکل غير خود جوش و چيزواره شده افکار  بسته بندي شده اي را براي اجتماع ارائه مي دهند، اين فرهنگ در اين ديدگاه عامل کاهش عقل عيني به عقل تکنيکي و يا سکوت عامل سرکوبي و نهايتاً بيگانگي افراد به حساب آمده است(ريتزر،204:1374).

 - نظريه‌هاي با برد متوسط تبيين کننده بيگانگي اجتماعي

ملوين سيمن

سيمن بيگانگي را معلول علت واحدي نمي‌داند، او در اشاره به رواج و توسعه اين مفهوم در جامعه معاصر، اين نكته را متذكر مي‌شود كه ساختار ديوان سالاري جديد شرايطي را به وجود آورده است كه در آن انسانها قادر به فراگيري نحوه چگونگي كنترل عواقب و نتايج اعمال و رفتارهاي خود نيستند، او با توضيح و تفسير انواع بيگانگي به دو مفهوم كليدي و اساسي در بيگانگي اشاره دارد: انتظار فرد در مقابل پاداشهاي دريافتي؛ به نظر سيمن «نحوه كنترل و مديريت جامعه برسيستم پاداش اجتماعي به گونه‌اي است که فرد ارتباطي بين رفتار خود و پاداش مأخوذه از جامعه نمي‌تواند بر قرار كند، در چنين وضعيتي است‌كه احساس بيگانگي بر فرد مستولي مي‌گردد واو را به‌واكنشي منفعلانه و ناسازگارانه‌درقبال جامعه‌سوق مي‌دهد .(seeman , 1957 : 783 – 791) سيمن نمودهاي متفاوت رفتار بيگانه‌گونه را به شرح ذيل بيان مي‌كند:‌

احساس بي‌قدرتي : نوعي بيگانگي است كه فرد احساس مي‌كند در وضعيتهاي اجتماعي وكنش متقابل خود تأثيرگذارنيست، به عبارت ديگر احساس بي‌قدرتي ،عبارت از اين تصور است كه فرد احتمال مي دهد كه عمل او بي تأثير باشد و نتايج موردانتظار اورا بر آورده نسازد.

احساس بي‌معنايي: در اين حالت فرد احساس مي‌كند هيچ راهنمايي براي انتخاب سلوك و عقيده خود ندارد . بنابراين دچار ابهام و شك و ترديد مي شود و نمي تواند در تصميم‌گيري، عقيده خود را با استاندرادهاي فرهنگي - اجتماعي موجود در جامعه وفق دهد.

احساس بي‌هنجاري : درشرايطي كه بين اهداف اجتماعي ووسايل و راههاي رسيدن به آن اهداف تطابقي وجود نداشته باشد، در اين صورت مسير براي بروز بي‌هنجاري مناسب به نظر مي رسد.

احساس انزواي اجتماعي  : اين احساس مبين انفکاک فكري فرد از استاندارد هاي فرهنگي و بيگانگي او از نظام اجتماعي است به عبارتي فرد از متن اجتماع وارزشهاي حاكم در آن جدا مي شود.

خود بيزاري( تنفر از خود ): اين حالت عبارت است از احساس ناتواني فرد در انجام فعاليتهايي كه او را ارضا كند. فرد طي اين احساس در فعاليتهايي كه في نفسه فاقد پاداش مي باشد مشغول مي‌شود بدون اينكه براي خود چيزي در برداشته باشد، در واقع فرد به خاطر خود، فعاليت مي‌كند (‌Seeman, 1957: 783-791 ).

 ادگار فردينبرگ

فردينبرگ بيگانگي را مترادف با مفهوم نارضايتي بكار گرفته و معتقد است که  فرد ناراضي در خود به نوعي احساس انفصال و جدايي از موضوعات عيني پيرامون خود مي‌كند و با هر آنچه كه قبلاً پيوندي داشت خودرا جدا و منفك مي‌بيند .

فرد همچنين در چنين حالتي به خود به عنوان موضوعي خارجي نگريسته، بين خود و موضوع عيني پيرامون خود نوعي احساس كشمكش، تضاد، ستيز و عدم ارتباط و شناخت تصور مي نمايد. فردي كه به احساس نارضايتي دچار است خود را ناتوان‌تر از آن مي‌بيند كه بتواند تغيري در وضعيت خود و شرايط محيطي بوجود آورد، از اين رو احساس نارضايتي به احساس بي ياوري  و نااميدي   منجر مي‌گردد.

فردينبرگ در بررسي علل نارضايتي توجه خود را عمدتاً‌ معطوف به علل نارضايتي نسل جوان مي‌كند، به نظر وي محيط آموزشي و تجارب تحصيلي فرد،‌ زندگي خانوادگي و ارتباطات فاميلي و نيز كساني كه فرد با آنها در تعامل وكنش مستمر است نظير گروه همسال، از علل و عوامل عمده در بروز احساس نارضايتي نسل جوان است » (Friedenberg , 1983 ).

فردينبرگ در تحقيقات تجربي خود در باب علل بيگانگي نسل جوان ،براين فرض كلي تأكيد داردكه فرد نارضايتي خود را به صورت رفتار ناسازگارانه در قبال ارزشها،‌هنجارها و ضوابط اجتماعي نهادي شده بروز مي‌دهدو در مقابل آن،ژستي دفاعي همراه با احساس تنفر، بدبيني و انفعال نشان مي‌دهد(محسني تبريزي ، 1370 :69). بنابراين از نظر فردينبرگ نارضايتي هم علت بيگانگي و هم عامل مهم در بروز رفتارهاي ناسازگارانه است .

منابع:

- آقاحسيني، حسين و رسول رباني ( 1384 ): تحليلي از مفهوم « از خود بيگانگي » در شعر ناصرخسرو ، مجلة علوم اجتماعي و انساني دانشگاه شيراز، دورة بيست و دوم، شمارة اول، صص 174- 163.

- ريتزر،جورج(1374):نظريه‌هاي‌جامعه شناسي در دوران‌معاصر،ترجمه محسن ثلاثي،تهران :انتشارات علمي

-کرايب،يان(1382):نظريه اجتماعي کلاسيک:مقدمه‌اي بر انديشه مارکس،وبر،دورکيم و زيمل ،ترجمه شهناز مسمي پرست،تهران :نشر آگاه

- محسني تبريزي، عليرضا (1370):بيگانگي ، نامه علوم اجتماعي،جلد دوم،شماره دوم، دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران

- مارکس،کارل(1373): قطعات برگزيده از آثار مارکس، ترجمه مجيد مددي، فصلنامه ارغنون، شماره 3 ، سال اول، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي.

- ستوده، هدايت اله (1378): آسيب شناسي اجتماعي (جامعه شناسي انحرافات)، تهران:انتشارات آوي نور.

- Seeman,m.(1957):On the meaning of Alienation , Amarican Sociological Review ,Vol.24 , pp .783-791.

 


مقاله فوق توسط آقای اسعد محمدی(سرگروه علوم اجتماعی  شهرستان دهگلان)به گروه علوم اجتماعی استان ارسال شده است.

نوشته شده توسط ج.محمدزاده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389 ساعت 13:41 | لینک ثابت |
مقدمه:

   پرسش از كيستي فرد يا به تعبير ديگر هويت اجتماعي و نيز مكانيزم هاي برسازنده آن يكي از سوالات اصلي جامعه شناسي بشمار مي رود. اين مفهوم اشاره به تعريفي دارد كه فرد از خويشتن بر مبناي عضويت در گروه هاي اجتماعي به دست مي آورد. هويت ها عموماً از طريق تقابل ها و تمايزات شكل مي گيرند و همچنين دال بر مجموعه بهم پيوسته اي از نگرشها، ارزشها و اعتقادات درون گروهي اي است كه هدايت گر و راهنماي كنش اعضاء محسوب مي شوند.

 در جوامع سنتي و پيشامدرن به دليل خصلت ايستا و عدم پويايي آن، هويت عموماً مبتني بر پايگاه هاي انتسابي بوده است و به علت نبود منابع متعدد و متكثر هويت ساز يكساني و تشابه بالايي ميان افراد جامعه ديده مي شد و اجماع و قطعيت بالايي در مورد اصول و شيوه هاي زندگي، هرگونه انحراف و ديگربودگي را طرد مي كرد. اگر تعبير گيدنز از مدرن دال بر تغيير نسبت بين زمان و مكان و مكانيزم «از جا بركندن» نظام هاي اجتماعي و تاثير اين امر بر پويايي هاي وارد شده در امور اجتماعي را بپذيريم ميتوان عنوان كرد كه اين جريان با دگرگون كردن شرايط و چارچوب سنتي هويت سازي و تضعيف و انحلال منابع سنتي هويت، فرآيند هويت سازي در جهان كنوني متمايز از قبل مي كند و زمينه براي رهايي فرد از دايره تنگ نهادها و عوامل سنتي هويت ساز فراهم مي شود. اما در دوران مدرن دو گونه صورتبندي از پايه ها و عوامل هويت ساز وجود دارد، رويكرد اول شكل گيري هويت، ارزشها و نگرش هاي افراد را بر اساس مفهوم طبقه و جايگاه فرد در نظام توليد و جايگاه شغلي اش تعريف مي كند. طبيعي است كه در اين مدل عوامل ساختاري در شكل گيري و تعيين هويت نقش بسزايي داشته باشند اما در رويكرد دوم همزمان با رشد و گسترش مصرف، همراه با تغييرات ساختاري حاصله از آن رفتارهاي مصرفي به پايه اي براي شكل گيري هويت هاي اجتماعي تبديل شدند. اين مساله همراه با افزايش نقش عامليت و بازانديشي در شكل گيري هويت موجب پديد آمدن مفاهيمي نظير سبك زندگي گشته است كه نسبت به مفاهيم قبلي همچون طبقه اجتماعي از انعطاف و سياليت بيشتري برخوردار است و فهمي مناسبتر از تنوع و گوناگوني دنياي اجتماعي ارائه مي كند.

        در سالهاي اواخر قرن گذشته «هويت» يكي از چارچوبهاي وحدت بخش در مباحثات روشنفكري شده است چنان به نظر مي رسد كه همگان راجع به آن حرفي براي گفتن دارند، جامعه شناسان، مردم شناسان، دانشمندان علوم سياسي، روانشناسان و فيلسوفان همگي به گونه اي در اين بحث سهيم هستند. اين مباحث بسيار متنوع اند: از بحثهاي آنتوني گيدنز درباره تجدد و خودشناسايي گرفته تا تأكيد پست مدرنيستي بر «تفاوت»، از تلاشهاي گوناگون فمنیستی براي شالوده شكني قراردادهاي اجتماعي مبتني بر جنسيت، تا سردرگمي ناشي از احياء ناسيوناليسم و قوميت گرايي به عنوان نيروهاي مهم سياسي و بحثهاي مربوط به سياست هويتي، همگي نشانگر حجم انبوه مطالب ودلمشغولي هاي فكري به اين حوزه مي باشد. [جنکینز: 1381]

    «هويت، سرچشمه معنا و تجربه براي مردم است. همانطور كه كالهن1 مينويسد: ما هيچ مردم بي نامي نمي شناسيم، هيچ زبان يا فرهنگي سراغ نداريم كه بين خود و ديگري، ما و آنها تمايز برقرار نساخته باشد... شناسايي خويشتن كه همواره نوعي برساختن محسوب مي شود صرفنظر از اينكه تا چه حد همچون يك كشف احساس شود هرگز به تمامي ازداعيه هاي شناخته شدن به طرق خاص به وسيله ديگران جدايي پذير نيست» [كاستلز:1384]. «هويت در مقايسه با نقش، منبع معناي نيرومندتري است. زيرا در برگيرنده فرآيندهاي ساختن خويش و فرديت يافتن است. به بيان ساده هويت سازماندهنده معناست ولي نقش سازماندهنده كاركردها ست.» [كاستلز:1384]

   رويكردهاي جامعه شناسانه سعي بر آن دارد كه سويه ها و بسترها و مناسبات اجتماعي شكل گيري هويت را در دورانهاي مختلف و نيز چرایی تبديل آن به مسأله را در دوران جديد در بطن تغيير و تحولات اجتماعي مورد مداقه قرار دهند. از اينرو،  اين نحوه مواجهه چالشي اساسي با آن دسته از رويكردهاي اخير است كه ذيل عنوان پساساختارگرا گردهم ميآيند. گرايشي كه به طریقی شيءگونه سعي در تقليل مباحث هويتي تا حد گفتار و متن را دارد و عليرغم تمامي دغدغه ها و نگرانيها در باره هويت، هيچگونه تحليل جدي معطوف به علل زير بنايي اجتماعي و تاريخي تغييرات هويت در زمانه ما، چه در حوزه هاي جمعي و چه در عرصههاي شخصی، و همچنين به اوضاع و شرايط ساختاري كليتر دگرگوني اجتماعي در پس اين وضعيت ارائه نميدهند. عدم توجه به طرق شكل گيري و تكوين هويت در درون حيطه مناسبات اجتماعي و در طي فرآيندهاي اجتماعي حاكم بر كنشگران، موجب محدوديت زياده از حد مباحثات مربوط به هويت شده است. در مقابل چنين وضعيتي اتكاي ما برآن دسته تحليلهایي خواهد بود كه هويت را در پرتو تغيير و تحولات نوظهور عرصه هاي جديد اجتماعي، اقتصادي و فنآورانه مورد بررسي قرار ميدهند.

  «طي بخشهاي عمدهاي از تاريخ بشر، افراد همواره در زيست جهان هايي كم و بيش يكپارچه زيستهاند. اين به معناي انكار وجود تقسيم كار و ساير فرآيندهاي بخشبندي نهادي، كه همواره موجب تفاوتهاي عمده در زيستجهانهاي گروههاي مختلف يك جامعه واحد و يكپارچه شده اند، نيست. با اين وجود، اكثر جوامع قديمي، در مقایسه با جوامع مدرن، درجه بالايی از يكپارچگي را نشان ميدهند. به رغم وجود تفاوت ميان بخشهاي گوناگون زندگي اجتماعي در جوامع پيشين، آنها از طريق نوعي نظم معنايي يكپارچه ساز كه تمامي بخشهاي متفاوت جامعه را در بر ميگيرد، به يكپارچگي مي رسند.»[برگر و ديگران:1381] «پيامد خاص اين وضعيت آن است كه در جامعه سنتي عموماً هويت از پيش محرز بوده و از طريق عضويت در گروه يا اجتماعات به افراد داده ميشود و بدين ترتيب از بيرون و به دست نظام هاي خويشاوندي و ديني تعيين ميگردد. در فرهنگهاي سنتي، هويت كم و بيش از همان بدو تولد به ثبوت ميرسد و به صورت جزوي از ساختارهاي كلي و بالنسبه ثابت عرف، عقيده و آيين در ميان مي آيد.» [دان2:1385]

  «آنچه امروزه «هويت» مي‌خوانيم، تنها پس از آنكه جامعه در مقياس وسيع سربرآورد و زندگي گروهي در جوامع سنتي مغرب زمين رو به افول نهاد، تبديل به مسئله شد. شيوه‌هاي زيستني كه به دست مدرنيته پديد آمده است ما را به شكل بي‌سابقه‌اي از همة انواع سنتي نظم دور كرده است، دگرگوني‌هاي ساري و جاري در مدرنيته، هم در گسترة دروني و هم در گسترة بیرونی شان به استقرار صورت‌هايي از پيوندهاي متقابل اجتماعي مدد رسانده كه جهان را درنورديده‌اند؛ و در پهنة دروني، برخي از شخصي ترين و محرمانه ترين جنبه‌هاي موجوديت روزانة ما را تغيير داده‌اند». [گيدنز، نقل از كسل: 1383]. «بدين قرار، در پي حملات شديدي كه بر پيكر ساختارهاي اجتماعی سنتي وارد آمد، هر يك از افراد [عمدتاً مردان و البته به ندرت زنان] مي‌بايست، مستقل از صفاتي كه به واسطه جايگاه سنتي يا طبيعي خود بدان‌ها متصف گشته بودند، خود، هويت خويش را پي مي‌ريختند. از اين حيث و با نظر به ذخائر سرشاري كه فرد مي‌يافت، چنين مقدر گشت كه يكايك افراد خود به جستجو، اكتساب و حتي برساختن هويت خويش برخيزند، آن هم در جهاني كه روز به روز ناشناخته‌تر، نامطمئن‌تر و شتاب تحولاتش افزون‌تر مي‌شد.» [دان: 1385]

   «ظهور فردگرايي در غرب منجر به تأكيد بر ارزش‌هايي همچون خودآیيني و استقلال و گزينش و انتخاب گرديد.. اين ارز‌ش‌ها باعث پديد آمدن اين باور گشتند كه در دنياي مدرن افراد بايد جداي از ارزش‌‌ها و شيوه‌هاي رفتار پيشين، خود اقدام به تعريف خويشتن بكنند. اين امر منجر به ايجاد احساس سنگيني بار انتخاب و گزينش گرديده است. ریشه‌هاي جامعه‌شناختي اين امر را بايد در افزايش بي‌سابقه ی گروه‌بندي‌ها و رده‌بندي‌هاي اجتماعي و مطالبات گوناگون و گاه ناهمگون آنها از افراد جست. مجموعه واژگاني كه به نحوي با گزينش نسبت دارند در سرتاسر گفتارهاي ادبي و فلسفي  موج مي‌زند.» [دان: 1385] «تا جائيكه فوكو3 معتقد است كه انسان مدرن كسي است كه مي‌كوشد خود را بازآفريند.» [حقيقي: 1383] از سوي ديگر مفاهيمي چون اراده و خواست، تحقق يافتن و فعليت بخشيدن و ديگر تعابيري كه ضرورت وجود خودي خلاق را به خاطر مي‌آورند، تصور دوران مدرن از هويت را شكل ميدهند. گيدنز4 در كتاب «پيامدهاي مدرنيت» بصيرت‌هایي را در زمينه نحوه شكل‌گيري هويت مدرن ارائه مي‌كند. به باور او «در دوران جديد محمل شكل‌گيري هويت از دسترس نظارت‌هاي بي‌واسطه خارج شده است و به حوزه‌هاي باواسطه و انتزاعي نمادها نقل مكان كرده است. همچنين بين عضويت گروهي و فرايندهاي تعيين هويت جدايي افتاده است. فرد امروزه در موقعيتي قرار گرفته است كه از ميان گزينه‌هاي مختلف هويتي دست به انتخاب مي‌زند.» [گيدنز: 1377]

   هويت مدرن با وجود درگيري مدام با وضع و حالي پرتنش و متكثر، تقديرش چنان بود كه باز هم در روابط و نقش‌هاي اجتماعي متمايز در درون ساختارهاي زاينده زندگي مدرن ظاهر مي‌شود. مدرنيته در همان حال كه پايه‌گذار بسياري از مفاهيم داير بر گزينش بوده است معلومات تازة فراواني راجع به تأثيرات شديد و گاه قيد و بند آفرين طبيعت، سنت، تاريخ نهادها و ساختارهاي اجتماعي به آدميان بخشيده است. بي‌شك هويت مدرن همواره تا حدي فرآورده انتخاب آگاهانه افراد بوده است اما در عين حال با شبكه‌اي از عوامل درهم تنيده اجتماعي، فرهنگي، سياسي و اقتصادي تعيين مي‌گرديده است. يكي از عوامل تعينبخش و بستر اصلي تكوين هويت در دوران مدرن، جايگاه فرد در درون روابط توليد است كه به بهترين وجه در قالب مفهوم طبقه ماركس صورت‌بندي شده است. ماركس5 بر اين باور بود كه طبقه جداي از اينكه به عنوان عامل پويش تاريخي عمل مي‌كند به عنوان بستر اصلي شكل‌گيري ارزش‌ها و نگرش‌ها و در كل كيستي و هويت افراد عمل مي‌كند. اما با ايجاد برخي تغييرات اساسي در ساختار جوامع امروزين، پيدا كردن خطوط شباهت بين طبقه و جايگاه فرد در روابط توليد و نيز ارزش‌ها و نگرش‌ها و اعتقادات و بطور كلي هويت افراد روزبه روز مشكل‌تر مي‌شود. [چاوشيان: 1381]

  گذار تاريخي از نظام مبتني بر توليد به اقتصاد متكي بر مصرف موجب تحول ايدئولوژيك بنياديني در نحوة شكل‌گيري هويت‌هاي اجتماعي گرديده، به نحوي كه هويت‌ها از تحت تعين بودن قالب‌هاي شغلي بدر آمده و به قالب‌هاي مصرف‌كنندگي درآمدهاند و متعاقبا ًمصرف کنندگی  بدل به محملي براي پي‌ريزي اشتراكات استوار بر سبك زندگي6 مي‌شود كه جاي پيوندهاي شكل گرفته بر اساس پايگاههاي طبقاتي را مي‌گيرد و قالب خصوصي مصرف را به منبع اساسي هويت‌يابي و فرهنگ مشترك تبديل مي كند. در اينجا سبك زندگي راهي است براي تعريف ارزش‌ها، نگرش‌ها و رفتارهاي [هويت] افراد كه اهميت آن براي تحليل اجتماعي روز به روز افزايش مي‌يابد. اهميت و رواج فزاينده‌ي مفهوم سبك زندگي در علوم اجتماعي، ظاهراً ناشي از اين واقعيت است كه سنخ‌شناسي‌هاي موجود نمي توانند تنوع و گوناگوني دنياي اجتماعي را توضيح دهند. [اباذري و چاوشيان: 1381]. مفهوم سبك زندگي در مقايسه با طبقه يا ساير هويت‌هاي ساختاري انعطاف‌پذيرتر است زيرا بر خلاف مفهوم طبقه، محتوا و منطق يا منشأ سبك‌هاي زندگي از پيش تعيين نمي‌شود. سبك زندگي فقط حاكي از اين است كه برخي پيشينه‌ها و فعاليت‌ها و نگرش‌ها و ذائقه‌ها با يكديگر سازگارند و تحليل‌گر اجتماعي مي‌تواند طرحي از آنها ترسيم نمايد. [چاوشيان: 1381]

   اينك به بررسي مختصري از روندها و بسترهاي اجتماعي تكوين اين مفاهيم و پيامدهاي همبستة آن براي هويت و به ويژه يكي از مؤلفه‌هاي سبك زندگي يعني بدن در دوران موسوم به پست مدرن خواهيم پرداخت. در واقع تغيير و تحولات پديد آمده در سامان اجتماعي نوين به شيوه‌هاي گوناگون مورد توجه و تجزيه و تحليل متفكران اجتماعي قرار گرفته است. دسته‌اي از اين متفكران با بحراني خواندن وضعيت جديد و مبنا قرار دادن شكل كلاسيك مدرنيته حاضر به پذيرش نو بودن و شكل‌گيري گسست از جامعه قبلي نيستند. اما «فرآيندهاي گسترده و ژرف تغيير اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و سياسي و تأثير چنين دگرگوني‌هايي بر تجربه زندگي روزمره، مخالفت با اين نظر را كه ظاهراً جهان ازبيخ و بن در حال دگرگوني است، روز به روز دشوارتر مي‌كند.» [اسمارت: 1383]

   ديويد هاروي7 در كتاب وضعيت پسامدرنيته [1989] شكل جديدي از سرمايه‌داري را تحت عنوان «پسامدرنيته انعطاف‌پذير8» بر حسب ماركسيسم كلاسيك صورت‌بندي مي‌كند. او معتقد است كه اين وضعيت جديد در پاسخ به نواقص و مشكلات نظام مبتني بر تكنيك‌هاي فوردي توليد انبوه و كورپوراتيسم كينزي پديدار گشته است. پسامدرنيته انعطاف‌پذير دربرگيرنده شدت يافتن تراكم فضا و فشردگي زماني- فضايي است كه در واقع ويژگي آن محسوب مي‌شود. زندگي اجتماعي تاحدي سرعت گرفته كه فضا كاهش يافته يا به كلي ازبين رفته است. او به تبعيت از استدلال پرنفوذ جيمسون9 [1984] مبني بر اينكه پسامدرنيسم، منطق فرهنگي سرمايه‌داري متأخر است استدلال مي‌كند كه توليد فرهنگي به نحو فزاينده‌اي جذب توليد كالا شده و اين امر به حساسيت زيباشناختي جديدي منجر گرديده است. جستجوي بي‌پايان براي بازارهاي جديد، تغيير سريع كالاها و دستكاري مدام سليقه و عقيدة مردم ازطريق تبليغات باعث ايجاد فرهنگ پسامدرني ای گرديده كه ويژگي آن ناپايداري و انديشه‌هاي سطحي به جاي معاني عميق، مونتاژ، اختلاف شيوه‌ها به جاي اصالت، و بالاخره ناهمگوني، كثرت‌گرائي، ناپيوستگي و هرج و مرج به جاي فرا روايت‌هاي عقل و پيشرفت مي‌باشد.» [هاروي: 1982 به نقل از نش: 1380]  علي‌رغم حساسيتي كه هاروي نسبت به ابعاد فرهنگي موضوع دارد با اتخاذ دترمينيسم اقتصادي به درون يك اقتصاد سياسي گام‌ مي‌نهد كه در آن نهادها و نشانه‌ها به گونه‌اي غير آشكارتر در صورت‌بندي هويت و ساختن شيوه‌ها و كردارهاي اجتماعي مؤثر بوده‌اند. لش و يوري10 بيش از كساني كه بر پسافورديسم و تخصصي شدن انعطاف‌پذير تأكيد مي‌كنند بر مقوله مصرف به عنوان منشي برجسته در سرمايه‌داري معاصر تأكيد مي‌ورزند. به نظر آنها «مصرف و صنايع خدماتي بيش از سرمايه مالي توليد پسافوردي بيانگر ويژگي‌هاي سرمايه‌داري غير سازمان يافته بوده و بنابراين كانون مركزي‌اش مي‌باشد.» [لش و يوروي 1994 به نقل از نش: 1380] اين امر باعث مي‌شود كه آنها فرهنگ و ارزش  سمبليك را در مركز تحليل‌شان قرار دهند. به عقيدة آنها اين وضعيت در بردارندة ظهور يك سوژه گي جديد و شديداً بازانديشانه مي‌باشد. اين امر به نوبه خود، هم شناختي وهم زیباشناختی است. از لحاظ شناختي، بازانديشی دربرگيرندة شكل‌گيري خود و نظارت بر آن از طريق تفكر در مورد اطلاعاتي است كه به وسيله متخصصان عرضه شده است. از لحاظ زيباشناختي نيز دربردارندة شكل‌گيري و تفسير خود از طريق مصرف كالا، عقايد و تصورات مي‌باشد. لش و يوروي استدلال مي‌كنند كه براي درك سرمايه‌داري معاصر آنچه را بايد بدانيم، دقيقاً اين است كه «تا چه اندازه فرهنگ در خود اقتصاد نفوذ نموده يا به عبارت ديگر تا چه حد فرايندهاي سمبليك نظير يك عامل زيباشناختي و ذوقي مهم، هم بر مصرف و هم بر توليد، سايه انداخته‌اند.» [لش و يوروي 1984 به نقل از نش: 1380]

 باومن11 نيز در كتاب اشارت‌هاي پست مدرنيته با اشاره به وقوع گسست از دوران مدرنيته و شكل‌گيري نظم جديد متفاوتي موسوم به پست مدرنيته، معتقد است كه در جامعه كنوني كردار مصرف كننده پيوسته به مقام كانون اخلاقي و شناختي زندگي، ميثاق انسجام بخش جامعه و كانون مديريت سيستمي نزديك مي‌شود. به عبارت ديگر مصرف و مصرف‌كنندگي به همان مقامي نزديك مي‌گردد كه در گذشته در طول دورة مدرن سرمايه‌داري در اشغال كار و بخصوص كار دستمزدی ‌بود. [باومن: 1384]. اين بدان معناست كه در زمانه ما افراد پيش و بيش از هر چيز به لحاظ اخلاقي ازطريق جامعه و به لحاظ كاركردي از طريق نظام اجتماعي، به عنوان مصرف كننده، و نه توليدكننده، وارد عرصه زندگي اجتماعي مي‌شوند. مصرف كننده اكنون نقش خطير حلقة اتصالي را بر عهده مي‌گيرد كه زيستجهان‌هاي عاملان فردي را به عقلانيت نظام پيوند مي‌زند. [باومن: 1384] در چنين شرايطي باومن معتقد است نظريه جامعه‌شناختي در باب پست مدرنيته ناچار است ساختار ميدان شناختي‌اش را واژگون كند و كانون توجه‌اش عامليت باشد. اين عامليت در سكونت گاه جديد بر خلاف كليت‌هاي نظام‌وار نظرية اجتماعي مدرن تحت تعين و حتمیت نيست. كيفيت وجودي عاملان، غير قطعي و ناپايدار است. هويت عامل، نه از پيش معلوم و نه متأثر از عوامل ساختاري و تعين يافته است. در چنين شرايطي برساختن هويت به يك طرح هميشه ناتمام و محل مناقشه و تأويل تبديل مي‌شود. [باومن: 1384] اما يگانه جنبة مشهود استمرار و تأثيرات تراكمي تلاش‌هاي خودسازانه در بدن انسان نمايان مي‌شود به منزله تنها عامل ثابت در ميان هويت‌هاي دمدمي مزاج و متلون: زير لاية مادي و محسوس، ظرف و حامل و رسانه همه هويت‌هاي گذشته و حال و آينده  [باومن: 1384] جائي كه امكان ارائه تعاريف روشن از خود و قابل فهم براي همگان وجود دارد. واقعيت آنست كه در این شرايط خود جسم مادي به گونه‌اي تأملي ساخته مي‌شود. آنچه ممكن است نوعي خود شيفتگي به حساب آيد، در عمل چيزي نيست جز تجلي گرايش عميق‌تري به ساختن بدن و كنترل آن. در اينجا ارتباط كاملي بين توسعه جسماني و سبك زندگي به چشم مي‌خورد كه به عنوان مثال در رژيم گرفتن‌هاي مرسوم، به خوبي تشخيص داده مي‌شود. كنترل منظم بدن يكي از ابزارهاي اساسي ای است كه شخص به وسيلة آن روايت معيني از هويت شخصي را محفوظ مي‌دارد و در عين حال «خود» نيز به طرز كم و بيش ثابتي از وراي همين روايت در معرض تماشا و ارزيابي ديگران قرار مي‌گيرد.

 فهرست منابع:            

     * اباذری، یوسف و چاوشیان، حسن [1381]. «از طبقه تا سبک زندگی: رویکردهای نوین در تحلیل جامعه شناختی هویت اجتماعی». نامه علوم اجتماعی، شماره 20، پاییز و زمستان.

    * اسمارت، بری [1383]. شرائط مدرن، مناقشه های پستمدرن. ترجمه حسن چاوشیان. تهران: نشر اختران.

    * باومن، زیگمونت [1384]. اشارت های پست مدرنیته. ترجمه حسن چاوشیان. تهران: نشر ققنوس.

    * برگر، پیتر و دیگران [1381]. ذهن بی خانمان [نوسازی و آگاهی]. ترجمه محمد ساوجی. تهران: نشر نی.

    * جنکینز، ریچارد [1381]. هویت اجتماعی. ترجمه تورج یار احمدی. تهران: نشر شیرازه.

    * جیدان، رابرت [1385]. نقد اجتماعی پست مدرنیته [بحرانهای هویت]. ترجمه صالح نجفی. تهران: نشر پردیس دانش.

    * چاوشیان، حسن [1381]. سبک زندگی و هویت اجتماعی: مصرف و انتخاب های ذوقی به عنوان تمایز و تشابه اجتماعی در دوره مدرنیته اخیر. پایان نامه دکتری، دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران.

    * حقیقی، شاهرخ [1383]. گذار از مدرنیته؟ [نیچه، فوکو، لیوتار، دریدا]. تهران: انتشارات آگاه.

    * کاستلز، مانوئل [1384]. عصر اطلاعات: اقتصاد، جامعه و فرهنگ [قدرت هویت]. ترجمه حسن چاوشیان. تهران: طرح نو.

    * کسل، فیلیپ [1383]. چکیده آثار آنتونی گیدنز. ترجمه حسن چاوشیان. تهران: نشر ققنوس.

    * گیدنز، آنتونی [1384]. پیامدهای مدرنیت. ترجمه محسن ثلاثی. تهران: نشر مرکز.

    * گیدنز، آنتونی [1383]. تجدد و تشخص [جامعه و هویت شخصی در عصر جدید]. ترجمه ناصر موفقیان. تهران: نشر نی.

    * نش، کیت [1380]. جامعه شناسی سیاسی معاصر [جهانی شدن، سیاست و قدرت]. ترجمه محمد تقی دلفروز. تهران: انتشارات کویر.


مقاله فوق توسط آقای طیب احمدی سرگروه علوم اجتماعی ناحیه 2 سنندج به گروه علوم اجتماعی استان ارسال شده است.

 

نوشته شده توسط ج.محمدزاده در جمعه سوم دی 1389 ساعت 17:47 | لینک ثابت |
سرمایه اجتماعی1

مقدمه

امروزه درکنار سرمايه انساني، مالي و اقتصادي، سرمايه ديگري به نام سرمايه اجتماعي مورد بهره برداري قرار گرفته است.  سرمايه اجتماعي از مفاهيم نويني است که نقش بسيار مهم‌تري نسبت به سرمايه‌هاي فيزیکي و انساني در سازمانها و جوامع ايفا مي‌کند. سرمايه اجتماعي چه در سطح مديريت کلان و چه در سطح مديريت سازمانها و بنگاهها، مي‌تواند شناخت جديدي از سيستم‌هاي اقتصادي/اجتماعي ايجاد کند و به مديران در هدايت بهتر سيستم ياري رساند(الواني و ديگران،36:1386).

نتایج پژوهش‌های متعدد بیانگر این است که سازمان هاي که داراي سطوح بالايي از سرمايه اجتماعي هستند داراي افرادي هستند که نسبت به سازمان متعهد هستند و کارمندان در کارهاي سازماني  درگير مي شوند و به سازمان هويت مي دهند. و کارمنداني که شاهد نرم هاي ارتباطي قوي در سازمان هستند بيشتر به اهداف و ارزش هاي سازمان پايبند هستند، با افزايش ارتباطات ميان افراد هزينه تبادلات کمتر شده و اين يک مزيت رقابتي براي سازمان است(فرانسیس،2002).

سرمايه اجتماعي، نقشي بسيار مهمتر از سرمايه فيزيكي و انساني در سازمان‌ها و جوامع ايفا مي‌كند و شبكه‌هاي روابط جمعي و گروهي، انسجام بخش ميان انسان‌ها، سازمان‌ها و انسان‌ها و سازمان‌ها با سازمان‌ها مي‌باشد. در غياب سرمايه اجتماعي، ساير سرمايه‌ها اثربخشي خود را از دست مي‌دهند و بدون سرمايه اجتماعي، پيمودن راه‌هاي توسعه و تكامل فرهنگي و اقتصادي، ناهموار و دشوار مي‌شوند(بيکر ،1382).

سازمان‌ها با شناخت و شناسايي ابعاد سرمايه اجتماعي خود مي توانند درک بهتري از الگوي تعاملات بين فردي و گروهي داشته باشند و با استفاده از سرمايه اجتماعي مي‌توانند سيستم هاي سازماني خود را بهتر هدايت نمايند (علوي،1380).

مفهوم سرمایه اجتماعی

مفهوم سرمايه اجتماعي قبل از سال 1916 در مقاله‌اي توسط هانيفان از دانشگاه ويرجينيياي غربي براي نخستين بار مطرح شد،  اما علي رغم اهميت آن در تحقيقات اجتماعي تا سال 1960 ميلادي كه توسط جين جاكوب در برنامه ريزي شهري بكار برده شد، شكل جدي به خود نگرفت(الواني،1382: 4). جيمز كلمن (1966) اولين كسي است كه به صورت منسجم و قوي به بحث سرمايه اجتماعي مي پردازد؛

از نظر جيمز كلمن سرمايه اجتماعي شامل يك چارچوب اجتماعي است كه موجب تسهيل روابط ميان افراد درون اين چارچوب مي‌گردد. به گونه اي كه فقدان آن ممكن است در دستيابي به يك هدف معين هزينه بيشتري را به افراد آن جامعه تحميل كند. از نظر جيمز كلمن سرمايه اجتماعي منبعي اجتماعي- ساختاري است كه دارايي و سرمايه افراد محسوب مي شود اين دارايي شيء واحد نيست بلكه ويژگيهايي است كه در ساختار اجتماعي وجود دارد و باعث مي شود افراد با سهولت بيشتري وارد كنش اجتماعي شوند (شارع‌پور،1380).

پوتنام سرمايه اجتماعي را به عنوان وسيله اي براي رسيدن به توسعه سياسي و اجتماعي در سيستم‌هاي مختلف سياسي مي دانست. تاكيد عمده وي بر مفهوم«اعتماد» بود و به زعم وي همين عامل بود كه مي‌توانست با جلب اعتماد ميان مردم و دولتمردان و نخبگان سياسي موجب توسعه سياسي شود (الواني، 1382: 6).

 از نظر فرانسیس این مفهوم به پیوندها، ارتباط های میان اعضای شبکه به عنوان منبع باارزش اشاره دارد، که با خلق هنجارها و اعتماد متقابل موجب تحقق اهداف اعضا می‌شود(فرانسیس،2002).

بيكر مفهوم سرمايه اجتماعي را منبعي تعريف كرده است كه كنش‌گران آن را از ساختارهاي خاص اجتماعي برمي گيرند و سپس در پيگيري منافع خود به كار مي برند. سرمايه اجتماعي به واسطه تغيير در روابط كنشگران به وجود مي آيد (پورتس، 1384: 314)

 از دیدگاه فوكوياما سرمايه اجتماعي شكل و نمونه ملموسي از يك هنجار غيررسمي است كه باعث ترويج همكاري بين دو يا چند فرد شود. (فوكوياما، 1384: 169).

بورديو اين مفهوم را به عنوان حاصل جمع منابع بالفعل يا بالقوه اي كه به مالكيت شبكه پايدار مناسبات كمابيش نهادي شده ارتباط يا شناخت متقابل مربوط اند، تعريف كرده است(پورتس، 1384: 308).

كاركردهاي سرمايه اجتماعي

1- كاركردهاي اجتماعي، فرهنگي

منفعت حاصل از عضويت در يك گروه همبستگي را به وجود مي آورد كه حصول منفعت ها را ممكن مي كند (بورديو،1384: 148).

در جامعه اي كه از منفعت سرمايه اجتماعي چشم گير برخوردار است همكاري آسان تر است (پوتنام، 1384، 95). هنگامي كه هنجاري وجود دارد و موثر هم هست، تشكيل شكل نيرومند- اگرچه گاهي هم آسيب پذير- از سرمايه اجتماعي را مي دهد. هنجارهاي نافذي كه مانع جرم و جنايت باشند اين امكان را به وجود مي آورند كه اشخاص در يك شهر، در ساعات شب با فراغ خاطر از خانه خارج شوند و افراد سالمند بي آن كه بيمي از بابت ايمني خود داشته باشند از منازل خود بيرون بروند. شكل فوق العاده مهمي از سرمايه اجتماعي كه در داخل يك جمع تجويز مي شود اين هنجار است كه شخص بايد نفع خود را فروگذارد و در جهت منافع جمع عمل كند. (كلمن، 1384: 63) شكل مهمي از سرمايه اجتماعي توان دستيابي به اطلاعات است كه با روابط اجتماعي پيوند ذاتي و لازم و ملزوم دارد. اهميت اطلاعات از اين نظر است كه مبنايي براي عمل فراهم مي آورد اما اخذ اطلاعات هزينه بر است. در يك مقياس حداقلي دستيابي به اطلاعات مستلزم دقت است كه بسيار كمياب است. يك وسيله كه با آن بتوان به اطلاعات دست يافت استفاده از روابط اجتماعي است كه براي مقاصد ديگري برقرار و حفظ شده اند. (كلمن، 1384: 61). اين تنها چند مورد از كاركردهاي اجتماعي، فرهنگي سرمايه اجتماعي است. موارد ديگري كه مي توان ذكر كرد عبارت است از:

ايجاد تعهدات اخلاقي، تسهيل در تعاملات، تقويت همكاري و مشاركت در حل مسئله، افزايش كنترل غيررسمي و كاهش كنترل رسمي.

2- كاركردهاي اقتصادي

كاركرد اقتصادي سرمايه اجتماعي اين است كه هزينه هاي معاملاتي مربوط به ساز و كارهاي هماهنگي رسمي، نظير قراردادها، سلسله مراتب ها، مقررات ديوان سالارانه، و نظیر آن را كاهش مي‌دهد(فوكوياما، 1384: 175).

و همچنين سرمايه اجتماعي از طريق شبكه‌هاي مشاركت مدني هنجارهاي مستحكم رابطه متقابل را تقويت مي‌كند و همچنين باعث تسهيل در همكاري و ارتباط مي شود و اطلاعات موجود درباره اعتمادپذيري افراد ديگر را تقويت مي كنند و اين يكي از عوامل پيشرفت اقتصادي است(پوتنام، 1384، 98).

3- كاركردهاي سياسي

كاركرد سياسي اجتماعي سرمايه اجتماعي در يك دموكراسي مدرن را الكسي دوتوكويل به بهترين وجه در كتاب دموكراسي در آمريكا شكافته است كه عبارت هنر به هم پيوستگي يا انجمن را در وصف رغبت امريكاييان براي به هم پيوستگي مدني به كار برده است... عيب دموكراسي مدرن اين است كه فردگرايي مفرط، يعني دل مشغولي به زندگي خصوصي و خانوادگي و بي ميلي به ورود و مشاركت در امور عمومي را ترويج مي كند. امريكاييان با كشش خود براي انجمن هاي داوطلبانه برعليه اين گرايش به فردگرايي افراطي جنگيدند، كششي كه آنان را وامي داشت تا براي همه جنبه هاي زندگي اعم از كم اهميت و پر اهميت گروه تشكيل دهند. (فوكوياما، 1384: 178-177).

جامعه يا جامعه مدني (يعني فضاي عمومي ميان افراد و خانواده ها از يك سو و دولت و اقتصاد از سوي ديگر) هم چنان يكي از عناصر مهم حاكميت است، چون مي تواند مشكلاتي را حل كند كه تنها به دست بازار يا نظام بوروكراسي قابل حل نيست. دليل اين مسئله اين است كه جوامع (محلي) داراي اطلاعاتي حياتي درباره رفتارها، توانمندي ها، و نيازهاي اعضاي خود هستند كه قضات، مقامات حكومتي و بيگانگان به آن دسترسي ندارند، و بدين ترتيب مي توانند هنجارهايي را اعمال كنند كه به كشش جمعي مي انجامد. (تاجبخش، 1384: 37).

 

منابع

-الوانی، مهدی، شیروانی، علیرضا(1382): سرمایه اجتماعی، اصل محوری توسعه، ماهنامه تدبیر، شماره 47.

- الواني، مهدی و ديگران(1386): نقش سرمایه اجتماعی در توسعه مدیریت دانش سازمانی، علوم مدیریت، شماره 5 ، صص35 تا70.

بورديو،پير(1384): شکل‌هاي سرمايه اجتماعي، ترجمه افشين خاکباز و حسن پويان، تهران: نشر شيرازه.

بیکر ، واین(1382): سرمایه اجتماعی ، مفاهیم و کاربرد ها، ترجمه مهدی الوانی و علی رضا شیروانی، انتشارات سازمان مدیریت صنعتی.

پوتنام، رابرت(1384): جامعه برخوردار، سرمایه اجتماعی و زندگی عمومی، چاپ شده در تاجبخش، کیان، سرمایه اجتماعی، اعتماد، دموکراسی و توسعه، تهران، شیرازه

پورتس،آلهاندر(1384):سرمايه اجتماعي: خاستگاه ها و کاربردهايش در جامعه شناسي مدرن، ترجمه خاکباز و پويان ، تهران: نشر شيرازه.

تاجبخش، کیان(1384): سرمایه اجتماعی، اعتماد، دموکراسی و توسعه، مترجمین: خاکباز، افشین و پویان، حسن، تهران، شیرازه

شارع پور،محمود(1380): فرسایش سرمایه اجتماعی و پیامد های آن، نامه انجمن جامعه شناسی تهران. نشر کلمه

علوی، سیدبابک(1380): نقش سرمایه اجتماعی در توسعه، تدبیر، شماره 116، صص: 34-40.

فوکویاما، فرانسیس(1384):پایان نظم سرمایه اجتماعی و حفظ آن، مترجم: غلام عباس توسلی، تهران، جامعه ایرانیان.

كلمن، جیمز(1384): بنیادهای نظریه‌ اجتماعی، منوچهر صبوری، تهران، نشر نی

Francis, P. (2002): Social capital at world bank: strategic and operational Implications of the oncept, social development strategy, World Bank

 

 



1- نوشته فوق در قالب بروشور به گروه علوم اجتماعی استان ارسال شده و مربوط به آقای اسعد محمدی سرگروه علوم اجتماعی شهرستان دهگلان می باشد.                                                                                

نوشته شده توسط ج.محمدزاده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 ساعت 8:46 | لینک ثابت |