ارزش چیست؟
واژه ارزش (value) در معنایی که امروز برای آن متداول است،
کاربردی است نسبتا جدید و به نظر می رسد اساسا پیش از نیمه دوم قرن 19 واژه
ارزش با این معنا به کار نمی رفته است. در گذشته این واژه با مفهومی مادی و
اقتصادی و کمی و سنجشی به کار می رفت و متوجه مقدار و کمیت، نسبت به مقداری دیگر یا مقدار معیار بود.
کاربرد واژه ارزش در مفهوم معنوی ابتدا یک کاربرد استعاری بود. یعنی
همانگونه که برای امور مادی ارزش قائل می شدند همین واژه را به گونه ای
استعاری برای امور معنوی نیز به کار گرفتند. به تدریج این کاربرد استعاری
چنان بر کاربرد اصلی غلبه پیدا کرد که حتی امروز گاه ارزش را صرفا در مفهوم
معنوی آن به کار می گیرند و فراموش می شود که ارزش فقط در فلسفه مطرح نیست
و یکی از مباحث مهم اقتصاد نظری نیز هست. تا این که مثلا گاهی گفته می شود
ما دنبال مادیات نیستیم و دنبال "ارزشها" هستیم که منظور البته همان
ارزشهای معنوی است (فاطمی، 1385: 9).
ارزش از بنیادی ترین عوامل در تبیین اندیشه، عمل یا اعمال فرد و همچنین شکل
گیری حیات اجتماعی است. فرهنگ فلسفی لالاند (laland) چهار معنای متفاوت در
ارتباط با چهار ویژگی اشیاء از جهت ارزش گذاری می بیند:
• اینکه تا چه حد مورد آرزو و علایق فرد یا معمولا گروهی از افراد است.
• اینکه تا چه حد شایستگی چنین علایقی را داراست.
• اینکه تا چه حد هدفی را برآورده می سازد.
• اینکه در یک گروه اجتماعی درزمانی خاص، تا چه حد امکان مبادله آن با
مقداری معین از کالایی به عنوان واحد اندازه گیری بها وجود دارد (ساروخانی،
1375: 909).
واقعه یا چیزی که مورد اعتنای جامعه قرار گیرد ارزش اجتماعی نام دارد. ارزش
اجتماعی انگیزه گرایش های اجتماعی (social attitudes) می شود. گرایش های
اجتماعی تمایلاتی کلی هستند که در فرد بوجود می آیند و ادراکات و عواطف و
افعال او را در جهات معینی به جریان می اندازند. گرایشی که با عواطف بسیار
شدیدی همراه باشد عقده (complex) خوانده می شود و گرایشی که جنبه ادراکی آن
ضعیف باشد ولی سخت ریشه دار و استوار شده باشد، تعصب یا پیش داوری
(prejudice) نام می گیرد. در هر مورد از آمیختن گرایش های اجتماعی گوناگون
عقیده عمومی ناشی می شود. عقیده عمومی قضاوتی است مورد قبول عامه که هم
جنبه عاطفی و هم جنبه ادراکی دارد و از تعصب برکنار نیست. عقیده عمومی اگر
به شدت تعمیم یابد و ریشه دار شود، به صورت اجماع یا وفاق عمومی در می آید
(اگ برن و نیم کف، 1380: 188).
در اینجا بهتر است واژه ارزش و هنجار را از هم متمایز کنیم:
• ارزش آن چیزی است که یک فرد می گوید خوب است یا بد.
• ارزش اجتماعی آن چیزی است که اکثریت یک گروه یا جامعه می گویند خوب است یا بد.
تفاوت دو جمله بالا در این است که فرد ممکن است در پی ارزشهایی باشد که
برای دیگران ارزش نباشند، یعنی "اجتماعی" نباشند، مثلا لوط در بین قومش یا
سقراط یا بسیاری دیگر از افراد که به دنبال ارزشهای والایی بوده و هستند که
اکثریت جامعه در پی آن نیست. ارزشها منشاهای مختلف دارند (نیازها،
هنجارها، کمیابی ...) یک از منشاهای پیدایش ارزش، هنجارها هستند. هنجار آن
قاعده، رفتار یا خصوصیتی است که اکثریت یک گروه یا جامعه به آن عمل می کنند
یا می پذیرند و عدم پیروی از آن مجازات و توبیخ (بیشتر غیر رسمی) در پی
دارد. این به این معنی است که عمل نکردن به هنجار "بد" است، یعنی "بی ارزش"
است و پیروی از هنجار "خوب" و "باارزش". از اینجاست که هنجارها یکی ازعلل
پیدایش ارزشها هستند. ما ارزشها از منشاهای دیگر نظیر "نیاز" و "کمیابی"
نیز پدید می آیند. مثلا نیاز جنسی، جنس مخالف و گرسنگی، غذا را باارزش می
کند و کمیابی طلا و جوهرات را. در عین حال نیروی هنجاری در پیدایش ارزشها
بسیار موثرترند. مثلا انسانها در صورت فشار هنجاری از پوشش طلا و جواهر و
یا خوردن یک نوع غذا (مثلا گاو) یا حتی ازدواج (مثلا راهبه ها) صرف نظر می
کنند و یا برعکس در صورت فشار هنجاری، مغایر نیاز فطری خالکوبی می کنند و
قمه می زنند و کارهای دیگر که ماهیتا ارزش واقعی ندارند و فقط به علت میل
به پیروی از هنجار باارزش می شوند. برعکس این فرایند نیز بسیار پیش می آید
که یک ارزش والا در یک جامعه فاسد به هنجار تبدیل نمی شود و لذا باارزش یا
به طور خلاصه "ارزش" نمی شود. این به این معنی است که آن ارزش والا فراگیر و
همه گیر نشده است، یعنی به هنجار تبدیل نشده است.
به عبارت دیگر فقط وقتی یک ارزش به هنجار تبدیل شد، یعنی وقتی اکثریت یک
جامعه یک پدیده را باارزش تلقی نمودند، آن پدیده به ارزش اجتماعی یا ارزش
هنجار شده تبدیل می گردد. اما هر چه که ماهیتا باارزش باشد (مانند اکسیژن و
استنشاق هوای خوب)، الزاما به ارزش اجتماعی تبدیل نمی شود. کما اینکه در
یک جامعه یا یک گروه بسیاری سیگار می کشند، یعنی درست برعکس این ارزش عمل
می کنند. چرا؟ برای اینکه آن سیگار که ماهیتا ارزش منفی دارد مضر است، از
طریق هنجار فراگیر می شود. لذا پدیده هایی که ماهیتا ارزش واقعی دارند نیز
فقط وقتی به ارزش اجتماعی تبدیل می شوند، که رهبران آن جامعه بتوانند آن
ارزش را در جامعه اشاعه دهند و به هنجار تبدیل نمایند، به طوریکه عدم پذیرش
درونی و عدم رعایت آن توبیخ های درونی و غیر رسمی از جانب بقیه اعضاء
جامعه در پی داشته باشد. اما در مقابل هر چه که هنجار شد چه ماهیتا باارزش
باشد و چه بی ارزش، از نظر اکثریت اعضاء جامعه باارزش (یعنی به ارزش
اجتماعی تبدیل) می شود، چه هنجارها برای یک جامعه مفید باشند مانند:
اعتقادات جمعی، ایثار ... و چه مضر مانند تریاک کشیدن و خالکوبی در برخی
گروهها (رفیع پور، 1387: 162و163).
بحث پیرامون ارزش بسیار آسانتر بود اگر امکان داشت که به نحوی –ولو کلی و
اجمالی- به معنا و مفهومی مشترک از این واژه نزد عالمان علوم اجتماعی دست
یافت. در آن صورت ما از افزودن معنایی تازه به جمع معانی سابق و دامن زدن
به جریان افزایش تعدد معانی این واژه نیز برحذر بودیم. لذا سوال این است
که:
آیا اساسا برداشت مشترکی از واژه ارزش وجود دارد یا خیر؟ و یا اینکه
آیا حداقل می توان از وجود بستر و زمینه واحدی در خصوص ارائه معنایی برای
این واژه سخن گفت یا خیر؟
در روان شناسی واژه ارزش مکررا به معنای تمایل و یا معیاری که مبین گرایش
فرد به هنگام انتخاب است، استعمال می شود که به اولویتها، انگیزه ها،
نیازها و سمت گیریهای فردی مربوط می گردد. جامعه شناسان این واژه را یک
مفهوم اجتماعی به کار می برند، در آنجا که ایشان در مورد موضوعاتی از قبیل
هنجارها، عادات، منشها، تعهدات و ایدئولوژیها سخن می گویند. در اقتصاد نیز
سنتی دیرینه در خصوص کاربرد ارزشها وجود دارد. اساسا تمیز بین رویکردهای
مختلف ریکاردی، مارکسی و مارجینالیستها نسبت به حیات اقتصادی، مبتنی بر
تعریفهای گوناگون آنها از ارزش است. درضمن مفاهیم بنیادین اقتصاد، از قبیل:
منفعت، مبادله و قیمت همگی در ارتباط با مفهوم ارزشند. مفهوم ارزش همچنین
در بسیاری از مطالعات مربوط به حوزه انسان شناسی و یا پژوهشهای فلسفی، در
معانی مختلفی آمده است. رایت تفاوتهای فوق الذکر را اینگونه تلخیص و بیان
داشته است: "مکاتب روان شناسی، علمی، فلسفی و جامعه شناختی در حوزه اخلاق
عمومی به ترتیب پایه ارزشهای خود را بر امور مطلوب، نیازهای ضروری اولیه،
عقل و عادت بنیان می نهند." لات من تقریبا 4000 اثر منتشر شده در این زمینه
را مشاهده کرد و در نهایت به وجود چیزی کمتر از 140 تعریف متفاوت از واژه
ارزش دست یافت. بنابراین این گونه به نظر می رسد که نزد عالمان علوم
اجتماعی اصلا فهم عمومی و یا مشترک یا مفهوم پذیرفته شده ای وجود ندارد که
نسبت به بقیه مقبولیت بیشتری داشته باشد.
بنابراین بهتر است به دنبال تعدادی از معانی مشترک از مفهوم ارزش در یک
رشته خاص باشیم ولی مهم است که این واژه را تعریف کنیم و یا روابط میان
ارزش، نگرش و رفتارها را مشخص کنیم. برای این منظور نخست باید در پی پیدا
نمودن ابعادی از مفهوم ارزش باشیم که تقریبا در در تمامی تعریفهای ارائه
شده از ارزش به طور مشترک مد نظر بوده اند.
مک لاف لین (1965) در تعبیرهای مختلفی که از ارزش شده سه ویژگی مشترک را تشخیص داده است:
• ارزشها مستقیما قابل مشاهده نیستند.
• ارزشها دارای وجوه شناختی، عاطفی و ضمنی می باشند.
• ارزشها مستقل از فاعل زنده و محیط اجتماعیشان عمل نمی کنند.
مک لاف لین معتقد است که به سه سوال اساسی باید پاسخ داد:
• آیا ارزش با تمایل یا مطلوبیت معادل است؟
• آیا ارزشها دارای یک نظام سلسله مراتبی می باشند یا خیر؟
• آیا ارزش تعیین کننده نوع رفتار می باشد یا خیر؟
سوال دو و سه مستلزم انجام آزمایشهای تجربی است ولی در اینجا به سوال اول
پاسخ می دهیم. تفاوت بین تمایل و مطلوبیت، مبتنی بر عنصر معنایی قصد و نیت
است که در پردازش واژه مطلوب در نظر گرفته شده است. تمایل، خیلی ساده یعنی
میل یا آرزو اما واژه مطلوب، متضمن چیزی بیشتر از خواسته، میل و آرزوست و
به ملاحظات اخلاقی که خواستن را به بایستن تبدیل می کند، می شود. اما این
دو مفهوم ارتباط نزدیکی دارند، زیرا مطلوب بودن تابع تمایلات است. تاکید بر
وجه مطلوب بودن ارزش را می توان در جایگزینی عبارت "ناگزیرم" به جای "من
می خواهم" نشان داد. این بدان معنی است که در رویکرد ما ارزش نه عبارتی
وصفی بلکه تجویزی است.
اما بسیاری از عالمان علوم اجتماعی بر این عقیده اند که ارزش نه آنچه مطلوب
و خواستنی است بلکه تعبیر و استنباطی از آنچه مطلوب و خواستنی است باید در
نظر گرفته شود. با توجه به مطالب گفته شده می توان این سه گزاره را برای
ارزش در نظر گرفت:
• ارزش، بدون واسطه قابل رویت نیست.
• ارزش با ملاحظات اخلاقی ارتباط دارد.
• ارزش، تعبیری از خواستنیها و مطلوبهاست.
معنای ضمنی گزاره اول این است که باید تکلیف ادعاهای تجربی در مورد ارزش را
روشن کنیم، به عبارتی باید ببینیم چگونه می شود ادعاهای تجربی درباره
ارزشها داشت. این بدان معناست که ارتباط بین ارزش، نگرش و رفتار را باید
آزمایش کنیم. دومین گزاره ما را ملزم به قبول طبیعت ملاحظات اخلاقی می کند و
اشاره است به نقش اجتماعی ارزش. سومین گزاره از ما می خواهد به ارزش به
عنوان ابزاری رهگشا بنگریم.
بسیاری از محققان در مقام ارائه تعریفی از واژه ارزش به این نکته اذعان
داشته اند که: "ارزشها با افعال در ارتباطند." البته منظور از عمل در اینجا
بسیار گسترده است. به گونه ای که از ارزیابی، قضاوت و در نهایت تصمیم گیری
و از این قبیل امور را در بر می گیرد. بدین ترتیب، حال که ارزشها خودشان
یکی از سوالات راجع به عمل هستند، بدیهی است که نمی توانند واصف هیچ شکلی
از عمل باشند. مثلا روکان از "خضوع" و "عدالت" همچون ارزشهایی که ممکن است،
هدایت، رستگاری و آزادی را راهبر باشند، یاد می کند و یا اینگلهارت "امنیت
اقتصادی و فیزیکی" را تحت عنوان ارزشهای مادی، و "ابزار، عقاید و محاسن
فردی" را تحت عنوان ارزشهای فرامادی طبقه بندی می کند. اما این اصول
انتزاعی چیزی به ما درباره اینکه کدامیک از افعال، "عدالت" یا "ابزار
عقاید و خصوصیات فردی" را به دنبال می آورد، یا تضمین کننده "آزادی" یا
"امنیت فیزیکی" هستند، نمی گویند. برای اینکه بتوانیم این ارزشها را در
پرتو اعمال امروزی آنگونه که واقعا هستند مشاهده کنیم، لازم است که آنها را
با نظریاتی از این قبیل که "چه کاری بایستی انجام شود" و یا اینکه "کدام
افعال با کدام یک از ارزشها سازگار هستند" غنی سازیم. ارزشها خیلی سخت تن
به پژوهش می دهند. ارزشها نه تنها به دلیل اینکه مستقیما قابل مشاهده
نیستند، مشکل می توان آنها را بررسی کرد، بلکه معضل عمده آن است که این
مفهوم در ارتباط تنگاتنگ با تعداد قابل توجهی از دیگر ایده ها، عقاید،
مفاهیم و معارف هستند که قبل از اینکه بتوانند موجد هرگونه تاثیر پذیری
شوند، درک و فهم آنها ضروری می باشد. همانطور که مانهایم اظهار داشته است،
پیش از آنکه افراد بتوانند ارزشها مورد نظر خود را آشکار سازند، محتاج
"تحدید و تعریف وضعیت" هستند. به عبارتی دیگر ارزشها در بستر و دردرون
چیزهای دیگر ریشه دوانیده اند: افکار، سخنان، اعمال، قضاوتها، تصمیم گیری
ها، نگرشها، رفتارها و از این قبیل چیزها. ارزشها فی نفسه نمی توانند موضوع
پژوهش قرار گیرند چرا که آنها اساسا بر پای خود به تنهایی نمی ایستند.
نتیجه آنکه: ارزشها به واسطه نگرشها و نگرشها به واسطه ارزشها تحت تاثیر
قرار می گیرند. با این حال باید پذیرفت که در بطن نگرشها، عناصری غیر از
ارزشها نیز وجود دارند و اینکه دیدگاههای دیگری نیز وجود دارد که در آنها
ارزشها دیگر به عنوان عوامل ذی نفوذ در شکل گیری نگرشها مطرح نمی باشند.
اما در مجموع آنچه برای ما مطرح است، جایگاه ارزشها در فرایند شکل گیری
نگرشهاست. اگر ما نگرشها را منبع اولیه ظهور رفتارها بشناسیم، آنگاه ارزشها
مفاهیمی می باشند که از طریق مشارکت جستن در فرآیند شکل گیری نگرشها، در
قالب اعمال ما ظهور و تجلی می یابند (ژان ون دث، الینور اسکار بروگ،1378)
ادامه دارد
(منبع: سایت انسان شناسی و فرهنگ)