پتنت چيست؟

پتنت يك حق اختصاصي است كه به يك اختراع كه عبارتست از يك محصول يا فرايند كه راه جديدي را براي انجام كاري فراهم مي‌كند و يا يك راه حل فني جديد را براي مشكلي ارائه مي‌دهد، داده مي‌شود. يك پتنت، محافظت براي اختراع مالك پتنت را فراهم مي‌كند. حفاظت براي مدت زمان محدودي است كه عموماً 20 سال مي‌باشد.

پتنت چه نوع محافظتي را عرضه مي‌كند؟
محافظت پتنت بدين معناست كه اختراع نمي‌تواند بدون رضايت مالك پتنت، به صورت تجارتي ساخته، مورد استفاده، توزيع يا فروخته شود. اين حقوق پتنت معمولاً در دادگاهي اجرا مي‌شوند كه در بسياري از دستگاهها، قدرت متوقف كردن تجاوز به حقوق پتنت را دارا مي‌باشند. از طرف ديگر دادگاه مي‌تواند بوسيلة شخص ثالثي، بي‌اعتباري يك پتنت را اعلام كند.
مالك پتنت چه حقوقي دارد؟
مالك پتنت اين اختيار را دارد كه تصميم بگيرد چه كسي مي‌تواند يا نمي‌تواند از اختراع ثبت شده در مدت زماني كه اختراع تحت محافظت است، استفاده كند.
مالك پتنت مي‌تواند اجازه يا حق امتياز استفاده از پتنت را به هر بخشي كه مي‌خواهد، تحت شرايط توافق دو جانبه، واگذار نمايد. همچنين مالك پتنت مي‌تواند حق اختراع را به فرد ديگرزي بفروشد كه در اينصورت او مالك جديد پتنت خواهد بود.
هنگاميكه مدت زمان يك پتنت به پايان مي‌رسد، محافظت آن تمام مي‌شود و اختراع وارد حوزة عمومي مي‌شود، اينجاست كه مالك، ديگر حقوق اختصاصي پتنت را ندارد و منافع اقتصادي آن در دسترس ديگران قرار مي‌گيرد.
چرا پتنت‌ها لازم هستند؟
پتنت‌ها بوسيلة شناساندن خلاقيت افراد به آنها و دادن پاداش مادي در ازاي اختراعات تجاري آنها، در افراد ايجاد انگيزه مي‌كنند. اين انگيزه‌هاي نوآوري را تقويت مي‌كند كه آن، بالا رفتن كيفيت زندگي بشر را بيمه مي‌كند.
پتنت‌ها چه نقشي را در زندگي روزمره ايفا مي‌كنند؟
حقيقتاً، اختراعات ثبت شده در تمام جوانب زندگي انسان نفوذ كرده‌اند. از روشنايي الكتريكي (پتنت متعلق به اديسون و شوان) و پلاستيك (پتنت متعلق به باكلند) گرفته تا خودكارهاي سرگرد (پتنت متعلق آن به بيزو) و ريزپردازنده‌ها (براي مثال متعلق به اينتل).
تمام مالكان پتنت در قبال محافظت پتنت، متعهد مي‌شوند كه تمام اطلاعات مربوط به اختراعشان را براي عموم فاش كنند بدين منظور كه مجموعة دانش فني را در جهان نمي‌سازند.
افزايش هميشگي دانش عمومي، خلاقيت و نوآوري را در افراد ترقي مي‌دهد.
در اين روش پتنت‌ها نه تنها فقط حفاظت براي مالك را فراهم مي‌كنند، بلكه اطلاعات ارزشمندي را براي محققان و مخترعان نسلهاي آينده مهيا مي‌كنند.
چگونه يك پتنت واگذار مي‌شود؟
اولين قدم در ايمن كردن يك پتنت، بايگاني كردن تقاضانامة پتنت است. به طور كلي، تقاضانامة پتنت شامل عنوان اختراع است، به همان خوبي كه بايد زمينة فني را نشان دهد، بايد شامل سابقه و توضيح اختراع به زبان ساده و دلايل كافي باشد كه فردي با قدرت درك متوسط آن رشته بتواند از اختراع استفاده و آنرا تكثير كند.
معمولاً اين توضيحات به همراه لوازم ديدني از قبيل طرحها، نقشه‌ها يا نمودارها هستند كه براي بهتر توضيح دادن اختراع، بكار مي‌روند. همچنين تقاضانامه شامل \"ادعا\" است كه آن اطلاعاتي است كه وسعت حفاظت داده شده توسط پتنت را تعيين مي‌كند.
كدام انواع از اختراعات مي‌توانند محافظت شوند؟
بطور كلي يك اختراع بايد اين شرايط را برآورده كند تا بوسيلة پتنت محافظت شود. بايد كاربرد عملي داشته باشد، جزيي از نوآوري را نمايش دهد، يعني بعضي از ويژگي‌هاي جديد كه در مجموعة دانش موجود در يك رشتة فني شناخته شده نباشد.
اين دانش موجود، \"علم پيشين\" ناميده مي‌شود. اختراع بايد يك قدم خلاق بردارد كه توسط فردي با دانش متوسط در يك زمينة فني، نتواند استنباط شود. در نهايت، حقيقت موضوع بايد به عنوان \"قابل ثبت بودن\" تحت قانون پذيرفته شود. در بسياري از كشورها، نظريات علمي، روشهاي رياضي، گونه‌هاي گياهان و حيوانات، اكتشافات مواد طبيعي، شيوه‌هاي تجاري يا روشهاي درمان براي پزشكي (برخلاف محصولات پزشكي) ، معمولاً قابل ثبت نيستند.
چه كسي پتنت را واگذار مي‌كند؟
پتنت بوسيلة يك ادارة ملي يا منطقه‌اي كه براي بسياري از كشورها كار مي‌كند از قبيل ادارة پتنت اروپا (EPO) و سازمان مالكيت فكري آفريقا (OAPI) واگذار مي‌شود. تحت بعضي از سيستمهاي منطقه‌اي متقاضي براي محافظت از اختراع در يك يا چند كشور درخواست مي‌كند و هر كشور براي محافظت پتنت درون مرزهايش، تصميم‌گيري مي‌كند.
معاهده همكاري پتنت WIPO ، بايگاني كردن يك تقاضاي بين‌المللي را تنها اثري مشابه بايگاني كردن تقاضاهاي ملي در كشورهاي برگزيده را دارد، مهيا مي‌كند.
كسي‌كه متقاضي حفاظت است ممكن است يك درخواست نامه را بايگاني كند و در هر تعداد از كشورهاي صاحب امضاء كه مورد نياز است درخواست حفاظت كند.

منبع:http://www.techmart.ir/fa/?c=content&id=281

پوزیتیویسم


اثبات‌گرایی اصطلاحی فلسفی است که حداقل به دو معنیِ متفاوت به کار رفته‌است. این اصطلاح در قرنِ هجدهم توسطِ فیلسوف و جامعه‌شناسِ فرانسوی آگوست کنت (Auguste Comte) ساخته و به کار رفته شد. کنت بر این باور بود که جبری تاریخی بشریت را به سمتی خواهد برد که نگرشِ دینی و فلسفی از بین رفته و تنها شکل از اندیشه که باقی می‌ماند متعلق به اندیشهٔ قطعی (positive) و تجربی علم است. در این عصرِ جدیدِ تاریخ، نهادهایِ اجتماعیِ مربوط به دین و فلسفه از بین خواهد رفت.

اثبات‌گرایی منطقی :

در قرنِ بیستم در آلمان و انگلستان فلاسفه‌ای که تحقیقاتِ عمیق و وسیعی در رابطه با روشِ علم در شناختِ جهان انجام می‌دادند برایِ آن که خود را از پوزیتیویست‌هایِ فرانسوی جدا کنند نامِ «پوزیتیویسمِ منطقی» را بر نگرشِ خود نهادند. این فلاسفه معتقد بودند که تنها بخشِ غیرِتجربی (پیشینیِ) دانشِ بشر اصولِ منطق است که از تجربه حاصل نمی‌شوند و اندیشیدن را پیشاپیش محدود می‌کنند. هر معرفتِ دیگری که انسان می‌تواند کسب کند باید از راهِ تجربه به دست آید. اما بسیاری از گزاره‌هایی که ما در زندگی یا در فلسفه به کرات به کار می‌بریم اگر بدرستی تحلیل شوند هیچ‌جا به تجربه متصل نمی‌شوند .اثبات‌گرایی منطقی گذشته از اعتقاد به اعتبارِ علم تعریفِ دقیقی دارد: به هر گزاره‌ای که از جنسِ گزاره‌هایِ خبری باشد یک «شرایط صدق» تعلق می‌گیرد. شرایطِ صدق بیان می‌کنند که گزاره در چه شرایطی صادق و در چه شرایطی کاذب است. توجه کنید که «صدق» با «اثبات» خلط نشود. مثلاً گزارهٔ «باران می‌بارد» در برخی شرایط صادق است و در برخی شرایط کاذب. به عبارتِ دیگر شرایطِ صدق بیان می‌کنند که گزاره چه «وضعی از امور» (state of affairs) را توصیف می‌کند. پوزیتیویسمِ منطقی یعنی این اعتقاد که «معناًیِ هر گزاره همان شرایطِ صدقِ آن است». به این ترتیب هر گزاره‌ای که همیشه صادق یا همیشه کاذب یا همیشه نامعلوم باشد کاملاً بی‌معنا است. مثلاً این گزاره که «این اتفاق که افتاد قسمت بود» از نظرِ پوزیتیویست بی‌معنا ست، زیرا هر وضعی از امور پیش بیاید باز هم می‌توان این حرف را زد. پس این گزاره در واقع هیچ وضعی از امور را توصیف نمی‌کند.هسته اصلی پوزیتیویسم منطقی را متفکران حلقه وین تشکیل می‌دادند که شامل رودلف کارنپ، موریتس شلیک، هانس رایشنباخ، هربرت فایگل، کورت گودل، هانس هان، فیلیپ فرنک، اتو نویرث می‌شد. این افراد در سالهای ۱۹۲۲ تا اویل دهه ۱۹۳۰ در وین دور هم جمع می‌شدند و به تبادل نظر درباره فلسفه و مبانی علوم جدید می‌پرداختند. آنها در دوره متاثر از رساله منطقی-فلسفی ویتگنشتاین بودند. از افرادی که ارتباط نزدیکی با این حلقه داشتند، آلبرت اینشتین و لودویک ویتگنشتاین بودند. زمانی که ویتگنشتاین در وین اقامت داشت به درخواست شیلیک در برخی جلسات گروه شرکت می‌کرد. پوزیتیویسم مدتی قابلِ ملاحظه سنتِ رایج در فلسفه علم بود، اما با ظهورِ نگرش‌هایِ جدید، و کارهایِ متفکرانی مانندِ کوهن و کواین کم‌کم به حاشیه رانده شدند. برخی تحقیقات جدید نشان می‌دهد که تصور شایع درباره پوزیتیویسم منطقی ساده نگرانه و غلط است.

شكاف نسلي

مفهوم شکاف در جامعه شناسی به آن دسته از تمایزات و تفاوت های پایدار اشاره دارد که در جریان تقابل های سیاسی اجتماعی بروز می کند که اصلی ترین صورت آن، شکاف زندگی مدرن و سنتی است.

یکی از مهمترین ویژگی های شیوه ی زندگی جدید شورش بر ضد هر چیزی است که از نظر جوانان سنت تلقی شده باشد. گریز از سنت باعث ایجاد پدیده ای موسوم به شکاف بین نسل ها شده است. (ازاد ارمکی و غفاری،1383 ،16 ).

مفهوم شکاف نسلی به چگونگی تداوم فرهنگی یک جامعه از نسلی به نسل دیگر مربوط می شود. اگر در فرایند اجتماعی کردن کودکان و نوجوانان، فرهنگ یک جامعه تا حد مطلوبی از نسلی به نسل دیگر منتقل شود و باز تولید فرهنگی به نحو احسن انجام پذیرد،میزان اشتراک فرهنگی دو نسل بالا می رود و اختلاف فاحش بین دو نسل به وجود نمی اید، در این صورت تفاهم بین دو نسل جدید و قدیم برقرار می شود و بحران هویتی نیز برای نسل جدید روی نمی دهد.در مقابل اگر فرایند اجتماعی کردن به علل داخلی و خارجی دچار مشکل می شود و بین نسل جدید و قدیم شکاف می افتد.(پناهی،1383 ،2 ).

برای واژه ی شکاف نسلی معادل های دیگری همانند گسست نسلی، انقطاع نسلی تضاد نسلی و انسداد نسلی نیز در مقالات و کتابهای فارسی بکار بردهاند. از نظر لغوی شکاف نسلی به معنی(بریده شدن و منفرد گشتن از دوست یا کسی است). ( منصور نژاد،1382 ،191).

گسست نسلی دور شدن تدریجی دو یا سه نسل پیاپی از یکدیگر از حیث جغرافیایی، عاطفی ، فکری و ارزشی است.(اسپاک، 1364 ،259 ).

مفهوم فاصله ی نسلی نیز با شکاف نسلی مترادف است. به طوری که فاصله ی نسلی به اختلافات مهم بین دو نسل در تجربه ، ارزشها ، هنجارها و به طور کلی به اختلاف و شکاف فرهنگی قابل توجه بین دو نسل گفته می شود.(پناهی،1383 ،4 ).

- شکاف نسلی در واقع نوعی شکاف اجتماعی است و شکافهای اجتماعی به معیارها و مرزهایی دلالت دارند که گروههای اجتماعی را از یکدیگرجدا می سازند و یا در تقابل با یکدیگر قرار می دهند.به عبارت دیگر شکافهای اجتماعی بیانگر خطوط تمایز و تعارضی است که بر سر هنجارها و ایستارهای اجتماعی،سویه ها و کارکردهای اجتماعی- فرهنگی گروههای مختلف فعال و یا موثر در بافت اجتماع وجود دارد و گاه و بیگاه این گروهها را به اشکال و علل مختلف رویاروی هم قرار می دهد. به تعبیر دیگر، شکافهای اجتماعی خطوط رقابت و منازعه بر سر هنجارها،باورها، ارزشها،شان و منزلت،اقتدار و...اجتماعی هستند(تاجیک،1381: 367 ).

 - برخی گسست نسلی را به معنای اختلال در توالی فرهنگی نسلها دانسته و معتقدند انقطاع نسلها به مفهوم اختلال و بحران در امر توالی فرهنگی نسلها، به تضاد ارزشها و هنجارهای اجداد،والدین و فرزندان اطلاق می شود که در واقع ماهیت آن اختلال در عملکرد نهادهایی است که مساله انتقال ارزشها، هنجارها و الگوهای تفکر و عمل را در حوزه ی فرهنگ به نسلهای بعدی بر عهده دارند(بیات،1382: 329 ).

ارزش چیست؟


ارزش چیست؟ 

2010-6-1-brand.jpg

واژه ارزش (value)  در معنایی که امروز برای آن متداول است، کاربردی است نسبتا جدید و به نظر می رسد اساسا پیش از نیمه دوم قرن 19 واژه ارزش با این معنا به کار نمی رفته است. در گذشته این واژه با مفهومی مادی و اقتصادی و کمی و سنجشی به کار می رفت و متوجه مقدار و کمیت، نسبت به مقداری دیگر یا مقدار معیار بود.

کاربرد واژه ارزش در مفهوم معنوی ابتدا یک کاربرد استعاری بود. یعنی همانگونه که برای امور مادی ارزش قائل می شدند همین واژه را به گونه ای استعاری برای امور معنوی نیز به کار گرفتند. به تدریج این کاربرد استعاری چنان بر کاربرد اصلی غلبه پیدا کرد که حتی امروز گاه ارزش را صرفا در مفهوم معنوی آن به کار می گیرند و فراموش می شود که ارزش فقط در فلسفه مطرح نیست و یکی از مباحث مهم اقتصاد نظری نیز هست. تا این که مثلا گاهی گفته می شود ما دنبال مادیات نیستیم و دنبال "ارزشها" هستیم که منظور البته همان ارزشهای معنوی است (فاطمی، 1385: 9).
ارزش از بنیادی ترین عوامل در تبیین اندیشه، عمل یا اعمال فرد و همچنین شکل گیری حیات اجتماعی است. فرهنگ فلسفی لالاند (laland) چهار معنای متفاوت در ارتباط با چهار ویژگی اشیاء از جهت ارزش گذاری می بیند:
•    اینکه تا چه حد مورد آرزو و علایق فرد یا معمولا گروهی از افراد است.
•    اینکه تا چه حد شایستگی چنین علایقی را داراست.
•    اینکه تا چه حد هدفی را برآورده می سازد.
•    اینکه در یک گروه اجتماعی درزمانی خاص، تا چه حد امکان مبادله آن با مقداری معین از کالایی به عنوان واحد اندازه گیری بها وجود دارد (ساروخانی، 1375: 909).
واقعه یا چیزی که مورد اعتنای جامعه قرار گیرد ارزش اجتماعی نام دارد. ارزش اجتماعی انگیزه گرایش های اجتماعی (social attitudes) می شود. گرایش های اجتماعی تمایلاتی کلی هستند که در فرد بوجود می آیند و ادراکات و عواطف و افعال او را در جهات معینی به جریان می اندازند. گرایشی که با عواطف بسیار شدیدی همراه باشد عقده (complex) خوانده می شود و گرایشی که جنبه ادراکی آن ضعیف باشد ولی سخت ریشه دار و استوار شده باشد، تعصب یا پیش داوری (prejudice) نام می گیرد. در هر مورد از آمیختن گرایش های اجتماعی گوناگون عقیده عمومی ناشی می شود. عقیده عمومی قضاوتی است مورد قبول عامه که هم جنبه عاطفی و هم جنبه ادراکی دارد و از تعصب برکنار نیست. عقیده عمومی اگر به شدت تعمیم یابد و ریشه دار شود، به صورت اجماع یا وفاق عمومی در می آید (اگ برن و نیم کف، 1380: 188).
در اینجا بهتر است واژه ارزش و هنجار را از هم متمایز کنیم:
•    ارزش آن چیزی است که یک فرد می گوید خوب است یا بد.
•    ارزش اجتماعی آن چیزی است که اکثریت یک گروه یا جامعه می گویند خوب است یا بد.
تفاوت دو جمله بالا در این است که فرد ممکن است در پی ارزشهایی باشد که برای دیگران ارزش نباشند، یعنی "اجتماعی" نباشند، مثلا لوط در بین قومش یا سقراط یا بسیاری دیگر از افراد که به دنبال ارزشهای والایی بوده و هستند که اکثریت جامعه در پی آن نیست. ارزشها منشاهای مختلف دارند (نیازها، هنجارها، کمیابی ...) یک از منشاهای پیدایش ارزش، هنجارها هستند. هنجار آن قاعده، رفتار یا خصوصیتی است که اکثریت یک گروه یا جامعه به آن عمل می کنند یا می پذیرند و عدم پیروی از آن مجازات و توبیخ (بیشتر غیر رسمی) در پی دارد. این به این معنی است که عمل نکردن به هنجار "بد" است، یعنی "بی ارزش" است و پیروی از هنجار "خوب" و "باارزش". از اینجاست که هنجارها یکی ازعلل پیدایش ارزشها هستند. ما ارزشها از منشاهای دیگر نظیر "نیاز" و "کمیابی" نیز پدید می آیند. مثلا نیاز جنسی، جنس مخالف و گرسنگی، غذا را باارزش می کند و کمیابی طلا و جوهرات را. در عین حال نیروی هنجاری در پیدایش ارزشها بسیار موثرترند. مثلا انسانها در صورت فشار هنجاری از پوشش طلا و جواهر و یا خوردن یک نوع غذا (مثلا گاو) یا حتی ازدواج (مثلا راهبه ها) صرف نظر می کنند و یا برعکس در صورت فشار هنجاری، مغایر نیاز فطری خالکوبی می کنند و قمه می زنند و کارهای دیگر که ماهیتا ارزش واقعی ندارند و فقط به علت میل به پیروی از هنجار باارزش می شوند. برعکس این فرایند نیز بسیار پیش می آید که یک ارزش والا در یک جامعه فاسد به هنجار تبدیل نمی شود و لذا باارزش یا به طور خلاصه "ارزش" نمی شود. این به این معنی است که آن ارزش والا فراگیر و همه گیر نشده است، یعنی به هنجار تبدیل نشده است.

 به عبارت دیگر فقط وقتی یک ارزش به هنجار تبدیل شد، یعنی وقتی اکثریت یک جامعه یک پدیده را باارزش تلقی نمودند، آن پدیده به ارزش اجتماعی یا ارزش هنجار شده تبدیل می گردد. اما هر چه که ماهیتا باارزش باشد (مانند اکسیژن و استنشاق هوای خوب)، الزاما به ارزش اجتماعی تبدیل نمی شود. کما اینکه در یک جامعه یا یک گروه بسیاری سیگار می کشند، یعنی درست برعکس این ارزش عمل می کنند. چرا؟ برای اینکه آن سیگار که ماهیتا ارزش منفی دارد مضر است، از طریق هنجار فراگیر می شود. لذا پدیده هایی که ماهیتا ارزش واقعی دارند نیز فقط وقتی به ارزش اجتماعی تبدیل می شوند، که رهبران آن جامعه بتوانند آن ارزش را در جامعه اشاعه دهند و به هنجار تبدیل نمایند، به طوریکه عدم پذیرش درونی و عدم رعایت آن توبیخ های درونی و غیر رسمی از جانب بقیه اعضاء جامعه در پی داشته باشد. اما در مقابل هر چه که هنجار شد چه ماهیتا باارزش باشد و چه بی ارزش، از نظر اکثریت اعضاء جامعه باارزش (یعنی به ارزش اجتماعی تبدیل) می شود، چه هنجارها برای یک جامعه مفید باشند مانند: اعتقادات جمعی، ایثار ... و چه مضر مانند تریاک کشیدن و خالکوبی در برخی گروهها (رفیع پور، 1387: 162و163).

بحث پیرامون ارزش بسیار آسانتر بود اگر امکان داشت که به نحوی –ولو کلی و اجمالی- به معنا و مفهومی مشترک از این واژه نزد عالمان علوم اجتماعی دست یافت. در آن صورت ما از افزودن معنایی تازه به جمع معانی سابق و دامن زدن به جریان افزایش تعدد معانی این واژه نیز برحذر بودیم. لذا سوال این است که: 

آیا اساسا برداشت مشترکی  از واژه ارزش وجود دارد یا خیر؟ و یا اینکه آیا حداقل می توان از وجود بستر و زمینه واحدی در خصوص ارائه معنایی برای این واژه سخن گفت یا خیر؟
در روان شناسی واژه ارزش مکررا به معنای تمایل و یا معیاری که مبین گرایش فرد به هنگام انتخاب است، استعمال می شود که به اولویتها، انگیزه ها، نیازها و سمت گیریهای فردی مربوط می گردد. جامعه شناسان این واژه را یک مفهوم اجتماعی به کار می برند، در آنجا که ایشان در مورد موضوعاتی از قبیل هنجارها، عادات، منشها، تعهدات و ایدئولوژیها سخن می گویند. در اقتصاد نیز سنتی دیرینه در خصوص کاربرد ارزشها وجود دارد. اساسا تمیز بین رویکردهای مختلف ریکاردی، مارکسی و مارجینالیستها نسبت به حیات اقتصادی، مبتنی بر تعریفهای گوناگون آنها از ارزش است. درضمن مفاهیم بنیادین اقتصاد، از قبیل: منفعت، مبادله و قیمت همگی در ارتباط با مفهوم ارزشند. مفهوم ارزش همچنین در بسیاری از مطالعات مربوط به حوزه انسان شناسی و یا پژوهشهای فلسفی، در معانی مختلفی آمده است. رایت تفاوتهای فوق الذکر را اینگونه تلخیص و بیان داشته است: "مکاتب روان شناسی، علمی، فلسفی و جامعه شناختی در حوزه اخلاق عمومی به ترتیب پایه ارزشهای خود را بر امور مطلوب، نیازهای ضروری اولیه، عقل و عادت بنیان می نهند." لات من تقریبا 4000 اثر منتشر شده در این زمینه را مشاهده کرد و در نهایت به وجود چیزی کمتر از 140 تعریف متفاوت از واژه ارزش دست یافت. بنابراین این گونه به نظر می رسد که نزد عالمان علوم اجتماعی اصلا فهم عمومی و یا مشترک یا مفهوم پذیرفته شده ای وجود ندارد که نسبت به بقیه مقبولیت بیشتری داشته باشد.
بنابراین بهتر است به دنبال تعدادی از معانی مشترک از مفهوم ارزش در یک رشته خاص باشیم ولی مهم است که این واژه را تعریف کنیم و یا روابط میان ارزش، نگرش و رفتارها را مشخص کنیم. برای این منظور نخست باید در پی پیدا نمودن ابعادی از مفهوم ارزش باشیم که تقریبا در در تمامی تعریفهای ارائه شده از ارزش به طور مشترک مد نظر بوده اند.
مک لاف لین (1965) در تعبیرهای مختلفی که از ارزش شده سه ویژگی مشترک را تشخیص داده است:
• ارزشها مستقیما قابل مشاهده نیستند.
• ارزشها دارای وجوه شناختی، عاطفی و ضمنی می باشند.
• ارزشها مستقل از فاعل زنده و محیط اجتماعیشان عمل نمی کنند.
مک لاف لین معتقد است که به سه سوال اساسی باید پاسخ داد:
• آیا ارزش با تمایل یا مطلوبیت معادل است؟
• آیا ارزشها دارای یک نظام سلسله مراتبی می باشند یا خیر؟
• آیا ارزش تعیین کننده نوع رفتار می باشد یا خیر؟
سوال دو و سه مستلزم انجام آزمایشهای تجربی است ولی در اینجا به سوال اول پاسخ می دهیم. تفاوت بین تمایل و مطلوبیت، مبتنی بر عنصر معنایی قصد و نیت است که در پردازش واژه مطلوب در نظر گرفته شده است. تمایل، خیلی ساده یعنی میل یا آرزو اما واژه مطلوب، متضمن چیزی بیشتر از خواسته، میل و آرزوست و به ملاحظات اخلاقی که خواستن را به بایستن تبدیل می کند، می شود. اما این دو مفهوم ارتباط نزدیکی دارند، زیرا مطلوب بودن تابع تمایلات است. تاکید بر وجه مطلوب بودن ارزش را می توان در جایگزینی عبارت "ناگزیرم" به جای "من می خواهم" نشان داد. این بدان معنی است که در رویکرد ما ارزش نه عبارتی وصفی بلکه تجویزی است.
اما بسیاری از عالمان علوم اجتماعی بر این عقیده اند که ارزش نه آنچه مطلوب و خواستنی است بلکه تعبیر و استنباطی از آنچه مطلوب و خواستنی است باید در نظر گرفته شود. با توجه به مطالب گفته شده می توان این سه گزاره را برای ارزش در نظر گرفت:
• ارزش، بدون واسطه قابل رویت نیست.
• ارزش با ملاحظات اخلاقی ارتباط دارد.
• ارزش، تعبیری از خواستنیها و مطلوبهاست.
معنای ضمنی گزاره اول این است که باید تکلیف ادعاهای تجربی در مورد ارزش را روشن کنیم، به عبارتی باید ببینیم چگونه می شود ادعاهای تجربی درباره ارزشها داشت. این بدان معناست که ارتباط بین ارزش، نگرش و رفتار را باید آزمایش کنیم. دومین گزاره ما را ملزم به قبول طبیعت ملاحظات اخلاقی می کند و اشاره است به نقش اجتماعی ارزش. سومین گزاره از ما می خواهد به ارزش به عنوان ابزاری رهگشا بنگریم.
بسیاری از محققان در مقام ارائه تعریفی از واژه ارزش به این نکته اذعان داشته اند که: "ارزشها با افعال در ارتباطند." البته منظور از عمل در اینجا بسیار گسترده است. به گونه ای که از ارزیابی، قضاوت و در نهایت تصمیم گیری و از این قبیل امور را در بر می گیرد. بدین ترتیب، حال که ارزشها خودشان یکی از سوالات راجع به عمل هستند، بدیهی است که نمی توانند واصف هیچ شکلی از عمل باشند. مثلا روکان از "خضوع" و "عدالت" همچون ارزشهایی که ممکن است، هدایت، رستگاری و آزادی را راهبر باشند، یاد می کند و یا اینگلهارت "امنیت اقتصادی و فیزیکی" را تحت عنوان ارزشهای مادی، و "ابزار، عقاید و محاسن فردی" را تحت عنوان ارزشهای فرامادی طبقه بندی می کند. اما این اصول انتزاعی چیزی به ما درباره اینکه کدامیک از افعال، "عدالت" یا "ابزار عقاید  و خصوصیات فردی" را به دنبال می آورد، یا تضمین کننده "آزادی" یا "امنیت فیزیکی" هستند، نمی گویند. برای اینکه بتوانیم این ارزشها را در پرتو اعمال امروزی آنگونه که واقعا هستند مشاهده کنیم، لازم است که آنها را با نظریاتی از این قبیل که "چه کاری بایستی انجام شود" و یا اینکه "کدام افعال با کدام یک از ارزشها سازگار هستند" غنی سازیم. ارزشها خیلی سخت تن به پژوهش می دهند. ارزشها نه تنها به دلیل اینکه مستقیما قابل مشاهده نیستند، مشکل می توان آنها را بررسی کرد، بلکه معضل عمده آن است که این مفهوم در ارتباط تنگاتنگ با تعداد قابل توجهی از دیگر ایده ها، عقاید، مفاهیم و معارف هستند که قبل از اینکه بتوانند موجد هرگونه تاثیر پذیری شوند، درک و فهم آنها ضروری می باشد. همانطور که مانهایم اظهار داشته است، پیش از آنکه افراد بتوانند ارزشها مورد نظر خود را آشکار سازند، محتاج "تحدید و تعریف وضعیت" هستند. به عبارتی دیگر ارزشها در بستر و دردرون چیزهای دیگر ریشه دوانیده اند: افکار، سخنان، اعمال، قضاوتها، تصمیم گیری ها، نگرشها، رفتارها و از این قبیل چیزها. ارزشها فی نفسه نمی توانند موضوع پژوهش قرار گیرند چرا که آنها اساسا بر پای خود به تنهایی نمی ایستند.

نتیجه آنکه: ارزشها به واسطه نگرشها و نگرشها به واسطه ارزشها تحت تاثیر قرار می گیرند. با این حال باید پذیرفت که در بطن نگرشها، عناصری غیر از ارزشها نیز وجود دارند و اینکه دیدگاههای دیگری نیز وجود دارد که در آنها ارزشها دیگر به عنوان عوامل ذی نفوذ در شکل گیری نگرشها مطرح نمی باشند. اما در مجموع آنچه برای ما مطرح است، جایگاه ارزشها در فرایند شکل گیری نگرشهاست. اگر ما نگرشها را منبع اولیه ظهور رفتارها بشناسیم، آنگاه ارزشها مفاهیمی می باشند که از طریق مشارکت جستن در فرآیند شکل گیری نگرشها، در قالب اعمال ما ظهور و تجلی می یابند (ژان ون دث، الینور اسکار بروگ،1378)

ادامه دارد

(منبع: سایت انسان شناسی و فرهنگ)